|
تاوان این
خون تا قیامت ماند بر ما
(محمد رضا نعیمی)
2/11/1385
چشمان بهت
زده او دنبال تکه نانی سرگردان است و او را نمییابد، دستان معصوم و کوچکش
در کشاکش روزگار ظلم آفرین در این دیار از زندگی تصویر زشت و خشنی را به
او نمایانده است. او از چند سال حیاتش که اگر بشود نام زندگانی را به او
داد جز فقر، گرسنگی، التماس و تمنا برای نان چیز دیگری را نفهمیده است. او
نمیداند پدرش چگونه آدمی بوده و سرنوشت با او چه بازی نموده است. فقط می
فهمد پدرش شهید شده است و از مهر پدری هیچ درکی ندارد، همان گونه که ذهن
کوچکش تحلیلی از این مطلب ندارد که این حق را چه کسی از او گرفته است و چرا
در جهت جبران این ناروائیها هیچ کوششی نمیشود؟
آری این
انسان ستمدیده فرزند شهید است که چهره او را همهمان در گوشه و کنار شهر
ویرانه خویش دیدهایم شاید روزی بوتهای من را رنگ زده باشد و من نیز بر
حالت تباه او ریشخندی زده باشم و شاید هم گاهی شیشههای موتر شما را پاک
کرده باشد و بدون این که حبهای به او داده باشید بی تفاوت از کنارش گذشته
باشید و یا بسا مواردی اتفاق افتاده باشد که دستی از این گونه سر راه من و
تو به گدائی دراز شده باشد و آن را با بی مهری پس زده باشیم و یا به
استهزاء گفته باشیم: دعا کن بچیم! و در تمام این لحظات اندکی به خود زحمت
فکر کردن این را ندادهایم که او نیز فرزندی از تبار ما بوده است که اکنون
بر چنین روزگار سیاهی گرفتار آمده. و به راستی اگر تصور کنیم این طفل معصوم
فرزند من و تو بود و برای یک دقیقه خود را در موقعیت او قرار دهیم، چه حالی
به ما دست خواهد داد؟
آیا هیچ
گاهی به این فکر افتادهاید که این دستهای معصوم و کوچک چه حقی بر من و تو
دارد، چه کسی حقوق مسلم انسانی او را سلب نموده و نگذاشته بسان یک کودک در
دنیای زیبا و بی خیالی کودکانهاش زندگی را به سر برد؟ کدام باد وحشی منبع
خوشیهای او را به بازی گرفته و در طوفان خویش برگهای بهاری حیاتش را پر پر
نموده است بدون این که ذرهای از باران عطوفتش را نثار او کند. و از همه
مهمتر حق این برگ های پژمرده بر ما چیست؟ مائی که آرامش، عزت و سربلندی
خویش را مرهون خون وارثان این کودک پریشان هستیم؟ وارثانی که در راه
برآوردن عزت و آزادی این ملت و یا برای مرام برحق و ناحق من و تو تباه شده
است. و اکنون حاصل حیاتش چنان به غم بی نانی گرفتار آمده که احساسات
انسانیاش را فراموش کرده و در قحطی عواطف بشری راهش را گم کرده است.
کاش گاهی
هم این گونه بیاندیشیم که در طوفان حوادث چند ساله کشور ما چه کسانی جان
شیرین شان را از دست دادهاند تا ما زنده ماندهایم، آن گاه میدانستیم این
دستان کوچک چه تاوان بزرگی را برای زندگانی من و تو متحمل شده است، تاوانی
که تا ابد شانه های ما زیر باران خواهد ماند و مدیون آن خواهیم بود.
|