مقاله    


 

                                    

                                                     انقلاب اسلامی ایران1

 

 

علی عسگری

 

 

 

بدون‌ شك‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ يكي‌ از بزرگترين‌ و بلكه‌ بزرگترين‌رويداد قرن‌ بيستم‌ است‌ و به‌ خصوص‌ كه‌ وقوع‌ آن‌ همزمان‌ با پايان‌ قرن‌چهاردهم‌ و شروع‌ قرن‌ پانزدهم‌ هجري‌ است‌ و به‌ عنوان‌ نقطه‌ عطفي‌ در تاريخ‌معاصر جهان‌ اسلام‌ و به‌ خصوص‌ ايران‌ اسلامي‌ قلمداد مي‌شود.

حضرت‌ امام‌ خميني‌(ره‌) به‌ عنوان‌ معمار اين‌ تجديد بنا و تجديد حيات‌اسلام‌ و به‌ عنوان‌ يك‌ رهبر بزرگ‌ انقلابي‌ كه‌ هادي‌ اين‌ تحول‌ عظيم‌ جهاني‌ از15 خرداد 1342 تا 22 بهمن‌ 1357 و پس‌ از آن‌ تا 15 خرداد 1367 بود. درآخرين‌ فرمايشات‌ و وصيت‌ الهي‌ خود در مورد ويژگيهاي‌ اين‌ انقلاب‌مي‌فرمايند:

"شك‌ نبايد كرد كه‌ انقلاب‌ اسلامي‌ ايران‌ از همه‌ انقلابها جدا است‌. هم‌ درپيدايش‌ و هم‌ در كيفيت‌ مبارزه‌ و هم‌ در انگيزه‌ انقلاب‌ و قيام‌ ترديد نيست‌ كه‌اين‌ يك‌ تحفه‌ الهي‌ و هديه‌ غيبي‌ بوده‌ كه‌ از جانب‌ خداوند منان‌ براين‌ ملت‌مظلوم‌ غارت‌ زده‌ عنايت‌ شده‌ است‌."

 

ماهيت‌ انقلاب‌ اسلامي‌

 نگاهي‌ تحليلي‌ به‌ پيشينه‌ي‌ فكري‌و تاريخي‌ اسلام‌ و ايران‌

پس‌ از رحلت‌ رسول‌ اكرم‌(ص‌) با انتخاب‌ ابوبكر به‌ عنوان‌ خليفه‌ نوعي‌نوعي‌ جدايي‌ و تجزيه‌؛ بين‌ دين‌ و سياست‌؛ پديد آمد. چنانكه‌ بعدها ابوبكردر پاسخ‌ به‌ برخي‌ سؤال‌هاي‌ ديني‌ و فكري‌ كه‌ از سوي‌ برخي‌ يهوديان‌ به‌ منظورشكست‌ اسلام‌ مطرح‌ مي‌شد، و خود نمي‌توانست‌ پاسخي‌ در خور به‌ آنهابدهد، ناچار متوسل‌ به‌ حضرت‌ امير(ع‌) مي‌گرديد. وي‌ بارها بازگو كرد كه‌وارث‌ علم‌ (معنويت‌) رسول‌ اكرم‌(ص‌) آن‌ مرد (يعني‌ علي‌(ع‌)) است‌ و من‌تنها وارث‌ شأن‌ حكومت‌ آن‌ بزرگوار هستم‌. بدنبال‌ خلافت‌ دو خليفه‌ اول‌ ودوم‌؛ كه‌ سعي‌ در اداره‌ جامعه‌ي‌ اسلامي‌ به‌ ميزان‌ فهم‌ و توانايي‌ خود از ظاهراسلام‌ داشتند، در زمان‌ خلافت‌ عثمان‌ به‌ جهت‌ عملكرد سوءِ وي‌؛ از جمله‌ برروي‌ كار آوردن‌ برخي‌ چهره‌هاي‌ بدنام‌ بني‌اميه‌ كه‌ از سوي‌ پيامبر اسلام‌(ص‌)طرد و يا مهدورالدم‌ اعلام‌ شده‌ بودند؛ و نيز پس‌ از به‌ خلافت‌ رسيدن‌ علي‌(ع‌)و مخالفت‌ برخي‌ صحابه‌ و اطرافيان‌ معروف‌ پيامبر(ص‌) با ايشان‌؛ كه‌ منجر به‌جنگ‌ بزرگ‌ و معروف‌ گرديد كه‌ حاصلي‌ جز تحليل‌ نيرو و قدرت‌ امت‌اسلامي‌ نداشت‌؛ بذر بسياري‌ از پرسش‌ها و ترديدها نسبت‌ به‌ حقانيت‌ اين‌شخصيت‌ها و حتي‌ وجود مقدّس‌ حضرت‌ امير(ع‌) در ميان‌ امت‌ اسلامي‌افشانده‌ شد و همين‌ امر به‌ سرگشتگي‌ و حيرت‌ امت‌ اسلامي‌ در عرصه‌ي‌تشخيص‌ حق‌ و باطل‌ منجر شد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اين‌ امر سبب‌ شورش‌ برخي‌مسلمانان‌ تندرو همچون‌ "خوارج‌" و سوءِ استفاده‌ي‌ ياران‌ معاويه‌ از شرايط‌موجود گرديد، تا سرانجام‌ با شهادت‌ علي‌(ع‌) و پس‌ از ايشان‌، امام‌ حسن‌(ع‌)،امر خلافت‌ به‌ حكومت‌ معاويه‌ و اخلاف‌ او منتهي‌ گرديد. در زمان‌ رسول‌گرامي‌ اسلام‌ صلّي‌اللّه‌عليه‌ و آله‌ به‌ جهت‌ اشتغالات‌ نظامي‌ و حضور آرام‌بخش‌آن‌ بزرگوار در ميان‌ امت‌ اسلامي‌ مباحث‌ اعتقادي‌ به‌ نحو طبيعي‌ تحت‌ كنترل‌و جاذبه‌ي‌ شخصيت‌ آن‌ حضرت‌ بود. (البته‌ آن‌ بزرگوار در مواقع‌ مقتضي‌مستقيماً به‌ پرسش‌هاي‌ اعتقادي‌، اخلاقي‌ و سياسي‌ مسلمانان‌ پاسخ‌ قاطع‌ واطمينان‌بخش‌ مي‌دادند. بعدها بدنبال‌ ظهور اختلافات‌ سياسي‌ و پس‌ از آن‌كلامي‌، و نيز بدنبال‌ فتوحات‌ بزرگ‌ نظامي‌ و در نتيجه‌ي‌ ارتباط‌ با فرهنگ‌هاي‌بزرگ‌ و حكومتهاي‌ نيرومند همچون‌ روم‌، ايران‌ و مصر، پاره‌اي‌ مسائل‌ وشبهات‌ كلامي‌ و فلسفي‌ همچون‌ مسئله‌ي‌ نحوه‌ي‌ تعيين‌ امام‌ بعد از حضرت‌رسول‌(ص‌) و يا مسائلي‌ نظير حكم‌ مرتكب‌ گناه‌ كبيره‌ و يا طرح‌ مسئله‌ي‌سرنوشت‌ساز جبر و اختيار؛ پديد آمد كه‌ به‌ برخورد و تضارب‌ آراء و حتي‌تهاجم‌ فرهنگي‌ گسترده‌ از سوي‌ برخي‌ دشمنان‌ اسلام‌ ـ خصوصاً قوم‌ يهود(ع‌)ـ منجر گرديد. و اين‌ مسئله‌ خود باعث‌ بروز برخي‌ تحوّلات‌ بزرگ‌ فكري‌،كلامي‌ و سياسي‌ در جهان‌ اسلام‌ شد. اين‌ پديده‌ از اواخر قرن‌ اوّل‌ آغاز و درقرن‌ دوّم‌، بويژه‌ نيمه‌ دوّم‌ اين‌ سده‌، رفته‌ رفته‌ شدت‌ گرفت‌ و با تأسيس‌ بيت‌الحكمه‌ و ترجمه‌ متون‌ يوناني‌، سرياني‌، پهلوي‌ و هندي‌ تدريجاً مباني‌ علوم‌اسلامي‌؛ كه‌ تماماً به‌ صورت‌ كلي‌ و اجمالي‌ توسط‌ حضرت‌ امير(ع‌) و فرزندان‌بزرگوار ايشان‌ پايه‌ريزي‌ شده‌ بود؛ به‌ صورت‌ مكاتب‌ كلامي‌، اعتقادي‌ وسياسي‌ شيعه‌ در كنار فرقه‌هايي‌ همچون‌ مرجئه‌، خوارج‌، معتزله‌ و بعدهااشاعره‌ با ده‌ها انشعاب‌ بزرگ‌ و كوچك‌ داخلي‌ ظهور نمود. بدنبال‌ ظهوراين‌ فرقه‌ها اختلافات‌ فكري‌ و سياسي‌ ميان‌ مسلمين‌ و پيروان‌ مكاتب‌ مذكورشدّت‌ گرفت‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ اين‌ امر منجر به‌ برخي‌ قيام‌ها و نهضت‌هاي‌ فكري‌ ـنظامي‌ مخالف‌ حكومت‌ بني‌اميه‌ گرديد. چنانكه‌ قيامهاي‌ معروف‌ "زيديان‌"،"قرامطه‌"، "علويان‌ طبرستان‌"، "فاطميان‌"، "اسماعيليه‌"، "سربداران‌"،"حروفيه‌" و "نقطويان‌" از زمان‌ حكومت‌ بني‌ اميه‌ و پس‌ از آن‌ بني‌ عباس‌ تاسده‌هاي‌ اخير از زمره‌ آن‌ محسوب‌ مي‌گردند. البته‌ پيشتر باروي‌ كار آمدن‌ِمعاويه‌ دين‌ و سياست‌ به‌ صورت‌ آشكارا از يكديگر جدا گشته‌ بود به‌ گونه‌اي‌كه‌ دين‌ تنها به‌ عنوان‌ زيوري‌ براي‌ سياست‌ كاربرد داشت‌ و سياست‌ با ظاهري‌فريبنده‌ غالب‌ بود. بدنبال‌ آن‌ خلافت‌ اسلامي‌، موروثي‌ و تبديل‌ به‌ سلطنت‌گرديد. در اين‌ ميان‌ برخي‌ انديشمندان‌ يهودي‌ به‌ صورتي‌ مخرّب‌ و خطرناك‌،با نفوذ در تفكّر و جامعه‌ اسلامي‌ و با طرح‌ مسئله‌ي‌ ديرباز تعارض‌ ميان‌ "علم‌ وايمان‌" و" عقل‌ و وحي‌" سهم‌ عمده‌اي‌ در اين‌ تجزيه‌ و تحريف‌ اسلام‌ به‌شكل‌ "جدايي‌ دين‌ از سياست‌" و تبديل‌ خلافت‌ به‌ سلطنت‌ داشتند. به‌ طور كلي‌اين‌ انديشه‌ كهن‌ِ يهودي‌ با همراهي‌ برخي‌ متفكران‌ و متكلّمين‌ نامتعادل‌اسلامي‌، هم‌ از جهت‌ فرهنگي‌ و هم‌ سياسي‌، به‌ اختلافات‌ بزرگ‌ كلامي‌ وسياسي‌ مسلمين‌ دامن‌ مي‌زد. بدنبال‌ چنين‌ جريان‌ فكري‌ كه‌ گاه‌ صورتي‌ نظامي‌و خشن‌ به‌ خود مي‌گرفت‌، پس‌ از جدا شدن‌ سياست‌ از دين‌ و معنويت‌ اسلامي‌،ميان‌ علوم‌ اسلامي‌ در عرصه‌ اعتقاد و انديشه‌، تعارض‌هايي‌ تفرقه‌انگيز وجدايي‌ ساز پديد آمد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ ميان‌ "فقها"، "محدثين‌" و "مفسرين‌" ازيك‌ سو و "فلاسفه‌"، "عرفا" و برخي‌ "متكلمين‌" از سوي‌ ديگر اختلافاتي‌اساسي‌؛ كه‌ در برخي‌ مواقع‌ به‌ شكل‌ خشن‌ و منازعه‌ برانگيز ظاهر مي‌شد؛بوجود آمد. با گذشت‌ زمان‌ اين‌ اختلاف‌ها گسترش‌ يافت‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در قرن‌چهارم‌ و پنجم‌ هجري‌ شاهد اوج‌ درگيري‌ ميان‌ علماي‌ اين‌ علوم‌ و مكاتب‌فكري‌ و كلامي‌ هستيم‌. از سوي‌ ديگر برخي‌ متفكّران‌ جهان‌ اسلام‌ با الهام‌ ازتفكّر برخي‌ متفكّران‌ دين‌ يهود و مسيحيّت‌ ـ كه‌ اعتقاد به‌ تعارض‌ ميان‌"عقل‌ و ايمان‌" داشتند ـ اعتدال‌ و جامعيت‌ اسلام‌ را خدشه‌دار نمودند. تعارض‌ميان‌ عقل‌ و ايمان‌ در عرصه‌ حكومت‌ حاصلي‌ جز جدايي‌ دين‌ از سياست‌نداشت‌. گروهي‌ از زاهدان‌ و متصوفه‌ اسلامي‌ تنها به‌ جنبه‌ ما بعدالطبيعي‌ اسلام‌توجه‌ نمودند و با الهام‌ از برخي‌ رياضت‌هاي‌ سخت‌ از فرهنگهاي‌ غيراسلامي‌همچون‌ مرتاضان‌ هند و برخي‌ زاهدان‌ مسيحي‌ و يهودي‌ پيوند ميان‌ دين‌ ومسائل‌ دنيوي‌ را انكار نمودند. در مقابل‌ اين‌ گروه‌ عده‌اي‌ از فقها و محدثين‌ ومتكلمين‌ "مشبّهه‌" و "مجسمه‌" حتي‌ در ساحت‌ اعتقادات‌ مابعدالطبيعي‌اسلام‌ نيز فقط‌ توجّه‌ به‌ ابعاد "تشبيهي‌" و "مادي‌" و "دنيوي‌" اين‌ دين‌ بزرگ‌ وجامع‌ داشتند. البته‌ چنين‌ رويكرد و تفكّر نامتعادل‌ِ شبه‌ اسلامي‌ خود باعث‌تشديد و تقويت‌ روح‌ "قشريگري‌"، "تعصب‌"، "تحجّر" و "استبداد شبه‌ ديني‌ وسياسي‌" گرديد. چنانكه‌ تقابل‌ ميان‌ متكلّمين‌ "ظاهر" انديش‌، همچون‌ حشويه‌ ومجسمه‌ از يك‌ سو، و اهل‌ "باطن‌" و "تاويل‌" نظير "اسماعيليه‌" و "باطنيه‌"از سوي‌ ديگر، در تفكّر و جهان‌ اسلامي‌ از نمونه‌هاي‌ بارز اين‌ پديده‌ محسوب‌مي‌گردند. همچنانكه‌ بيان‌ گرديد اين‌ هر دو گروه‌، با اعتقاد به‌ تعارض‌ ميان‌جهان‌ "مابعدالطبيعه‌" و "طبيعت‌" و نيز "وحي‌ ربوبي‌" و "عقل‌ انساني‌" زمينه‌فكري‌ تحكيم‌ قدرتهاي‌ جائر را فراهم‌ آوردند و در نتيجه‌ي‌ عامل‌ فكري‌ وشبه‌ديني‌ روند جدايي‌ دين‌ از سياست‌ ادامه‌ يافت‌. ليكن‌ توجه‌ به‌ اين‌ نكته‌ لازم‌است‌ كه‌ برخي‌ از علما، فلاسفه‌ و برخي‌ متفكّران‌ بزرگ‌ اسلامي‌ همچون‌"فارابي‌"، "بوعلي‌" و بعدها "خواجه‌ نصير"، با الهام‌ از روح‌ ديانت‌ مقدس‌اسلام‌، قرآن‌ كريم‌ و عترت‌ بزرگ‌ پيامبر(ص‌) مبني‌ بر اعتقاد به‌ تطابق‌ وهماهنگي‌ "وحي‌ نبوي‌" با "عقل‌ انساني‌"، متوجّه‌ ابعادِ عميق‌ِ "عقلاني‌" اين‌ دين‌بزرگ‌ گشتند و به‌ دفاع‌ و تفسير علمي‌ و عقلاني‌ ـ در برابر دفاع‌ِ صرف‌ مبتني‌ برايمان‌ و تقليد ـ از اسلام‌ مبادرت‌ ورزيدند. و همچنين‌ ضمن‌ اعتقاد عقلاني‌ ومعقول‌ به‌ تعاليم‌ اسلامي‌، متذكّر پيوند فلسفه‌ و فهم‌ عقلاني‌ از اسلام‌ با حكومت‌اسلامي‌ در صحنه‌ عمل‌ و روابط‌ اجتماعي‌ امت‌ اسلامي‌ گرديدند چنانكه‌بوعلي‌ و خواجه‌نصير با اعتقاد به‌ پيوند مذكور و ارتباط‌ حكمت‌ نظري‌ باحكمت‌ عملي‌، خود ـ به‌ عنوان‌ وزراي‌ سلاطين‌ زمان‌ خود ـ اهتمام‌ جدي‌ به‌امر دنيا و سياست‌ جوامع‌ اسلامي‌ و انطباق  آن‌ با احكام‌ و معارف‌ ديني‌ وحكمت‌ انساني‌ نمودند ليكن‌ به‌ دليل‌ وجود سلاطين‌ مستبد و خودكامه‌ قادر به‌ايجاد و تشكيل‌ حكومت‌ واقعي‌ اسلامي‌ نگرديدند و تنها در عرصه‌هاي‌محدودي‌ موفّق‌ به‌ حفظ‌ انديشه‌ درخشان‌ اسلامي‌ گشتند. خصوصاً در زمان‌وزارت‌ خواجه‌ كه‌ به‌ جهت‌ استيلاي‌ پادشاهان‌ وحشي‌ و خونخوار مغول‌ درايران‌، برخي‌ تدابير ارزشمند آن‌ متفكّر بزرگ‌ و فيلسوف‌ عظيم‌الشأن‌ مانع‌ ازنابودي‌ مصالح‌ و كيان‌ اين‌ امت‌ بزرگ‌ اسلامي‌ گشت‌. با توجّه‌ به‌ مطالب‌ مذكورهر چند نظام‌ عيني‌ و سياسي‌ ولايت‌ در همان‌ ابتداي‌ تاريخ‌ اسلام‌ با استيلاي‌خلفاي‌ غاصب‌ بني‌ اميه‌ و بني‌ عباس‌ و خلع‌يد از ائمه‌ معصومين‌ عليه‌السلام‌دستخوش‌ شكاف‌ و تجزيه‌ گرديد و درنتيجه‌ دين‌ از عرصه‌ سياست‌ و حكومت‌جدا شد، اما بعد از غيبت‌ كبراي‌ آخرين‌ امام‌ معصوم‌(ع‌) و رحلت‌ نواب‌خاصه‌،برخي‌ فقهاي‌ عظيم‌الشأن‌ تشيّع‌ از جمله‌ شيخ‌ صدوق‌ و شيخ‌ مفيد ...عهده‌دار مقام‌ اق فتاء و قضا و رسيدگي‌ به‌ وضع‌ مالي‌ شيعيان‌ شدند و در واقع‌نوعي‌ دولت‌ محدود شيعي‌ در دولت‌ و حكومت‌ وسيع‌ و بزرگ‌ خلفاي‌بني‌عباس‌ تشكيل‌ دادند. در كنار اين‌ فقها، فلاسفه‌ بزرگ‌ شيعي‌ و برخي‌متكلّمين‌ نيز به‌ تبيين‌ و صيانت‌ ابعاد معارف‌ عقلاني‌ تشيع‌ مبادرت‌ جسته‌ و به‌تفسير عقلاني‌ محتواي‌ دين‌ اسلام‌ پرداختند. همچنين‌ بسياري‌ از عرفاي‌ اصيل‌اسلامي‌ به‌ دفاع‌ از اصالت‌ و حقانيت‌ وحي‌ نبوي‌ و شهود ديني‌ همت‌ گماردند.در واقع‌ اين‌ بزرگان‌ هر يك‌ بر اساس‌ تخصص‌ و توانايي‌ خود در برخي‌ علوم‌اسلامي‌ به‌ دفاع‌ از جنبه‌هاي‌ فقهي‌ و يا فلسفي‌ ـ كلامي‌ و همچنين‌ عرفاني‌ اسلام‌مبادرت‌ جسته‌ اما بر اثر عدم‌ رويكرد جامع‌ و متعادل‌ برخي‌ از آنها به‌ علوم‌اسلامي‌ تدريجاً بعضي‌ اختلاف‌ها و حتي‌ تعارضات‌ شديد ميان‌ اين‌نمايندگان‌ معارف‌ اسلامي‌ از فقه‌ و كلام‌ تا حديث‌ و فلسفه‌ و عرفان‌ ظهورنمود. برخي‌ از اين‌ اختلاف‌ها به‌ كشمكش‌ و تكفير و حتي‌ نابودي‌ و مرگ‌عده‌اي‌ از آنها منجر گرديد و اين‌ همه‌، همانطور كه‌ بيان‌ گرديد، از عدم‌ نگاه‌ وتوجه‌ جامع‌ و كامل‌ آنها به‌ همه‌ معارف‌ و ابعاد مختلف‌ علوم‌ اسلامي‌ بود. تاآنجا كه‌ شهادت‌ شخصيت‌هاي‌ بزرگي‌ چون‌ عين‌القضاه‌ و سهروردي‌ و حلاج‌در ميان‌ عرفا و فقها دوگونه‌ متضاد تفسير شده‌ است‌. و برخي‌ فقهاي‌ عاليقدرتوسط‌ قدرت‌هاي‌ زمان‌، با همراهي‌ و توجيه‌ فقهي‌ بعضي‌ فقهاي‌ درباري‌ ووابسته‌ به‌ حكومت‌هاي‌ وقت‌ محكوم‌ به‌ مرگ‌ گرديدند.

جهان‌ شناسي‌ علوم‌ طبيعي‌ و تجربي‌ تحت‌ تاثير اعتقاد برخي‌ انديشمندان‌به‌ تعارض‌ ميان‌ «عقل‌ و حس‌» قرار گرفت‌ و علي‌رغم‌ شكوفايي‌ اوليه‌، اين‌ علوم‌تدريجاً صورت‌ قرون‌ وسطايي‌ و ذهني‌ و يا شبه‌ مابعد الطبيعي‌ به‌ خود گرفت‌ ونقش‌ "تجربه‌" كه‌ از خصوصيات‌ علوم‌ مربوط‌ به‌ جهان‌ مادي‌ است‌ در اين‌علوم‌؛ به‌ دليل‌ اعتقاد به‌ تعارض‌ ميان‌ جهان‌ مابعدالطبيعه‌ و عقل‌ از يك‌ سو وعرصه‌ طبيعت‌ و جهان‌ مادي‌ از سوي‌ ديگر؛ به‌ تدريج‌ كمرنگ‌ گرديد. اين‌آموزه‌ خود از يك‌ اعتقاد كلامي‌ ديگر مبني‌ بر تعارض‌ ميان‌ عقل‌ و وحي‌سرچشمه‌ مي‌گرفت‌. اين‌ امر، پس‌ از حمله‌ مغول‌ به‌ ايران‌ و خصوصاً بعد از برروي‌ كار آمدن‌ سلسله‌ صفوي‌ كه‌ همزمان‌ با جنبش‌ رنسانس‌ در غرب‌ و آغازرشد علم‌ جديد در آن‌ ديار بود، رفته‌ رفته‌ موجب‌ ركود اين‌ علوم‌ گشت‌. ازديگر سو انديشه‌ تعارض‌ ميان‌ "عقل‌ با حس‌" و "عقل‌ انساني‌ با وحي‌ ربويي‌" ـچنانكه‌ در بسياري‌ از فِرَق  كلامي‌ و فقهي‌ اهل‌ سنت‌ و نيز اخباريون‌ در شيعه‌چنين‌ اعتقادي‌ ريشه‌ دوانيده‌ بود ـ علوم‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ را از رشد جدي‌بازداشته‌ بود و اين‌ به‌ علّت‌ عدم‌ ارتباط‌ و تعامل‌ مردم‌ و متفكّران‌ اين‌ علوم‌ باحكومتهاي‌ جائر و خودكامه‌ بود. اين‌ امر به‌ ضعف‌ و ركود انديشه‌ اجتماعي‌ وسياسي‌ در امت‌ اسلامي‌ منجر گرديد. صرفنظر از پاره‌اي‌ انديشه‌هاي‌ مجرّدذهني‌ نظري‌ كه‌ برخي‌ انديشمندان‌ بزرگ‌ چون‌ "فارابي‌"، "مسكويه‌" و "اخوان‌الصفاء" و يا "خواجه‌نصير" مطرح‌ كردند ـ كه‌ در آنها يا هيچ‌ اشاره‌اي‌ به‌وضعيت‌ موجود (و نه‌ آرماني‌ و ذهني‌) جوامع‌ اسلامي‌ و حكومت‌هاي‌ مستبدوقت‌ نگرديد و يا در برخي‌ به‌ نحو غير مستقيم‌ به‌ طرح‌ آن‌ مبادرت‌ جستند ـنمي‌توان‌ انديشه‌اي‌ منسجم‌ و رو به‌ رشد در اين‌ مسئله‌ يافت‌. در جهان‌ اهل‌سنت‌ نيز، متفكّران‌ و دولت‌مردان‌ مشهوري‌ چون‌ "خواجه‌ نظام‌الملك‌" در"سياستنامه‌" و يا "غزالي‌" در "نصيحه‌الملوك‌" در خدمت‌ خلفاي‌ سني‌ مذهب‌و متعصب‌ قرار گرفتند و به‌ توجيه‌ نظري‌ و مذهبي‌ عملكرد مستبدانه‌ خلفاي‌وقت‌ همّت‌ گماردند و يا با نوع‌ وارستگي‌ اخلاقي‌، تنها به‌ نصيحت‌ و اندرز آنهامبادرت‌ جستند.

پس‌ از حمله‌ مغول‌ و متعاقب‌ آن‌ پس‌ از روي‌ كار آمدن‌ سلسله‌ صفوي‌ درايران‌، كه‌ در صدد تحقّق‌ حكومت‌ و احد شيعي‌ در قلمرو وسيع‌ اين‌ سرزمين‌بودند، مذهب‌ تشيّع‌ به‌ عنوان‌ دين‌ رسمي‌ مردم‌ ايران‌ پذيرفته‌ شد. در زمان‌حكومت‌ اين‌ سلسله‌ علي‌رغم‌ برخي‌ خدمات‌ ارزنده‌ آنها به‌ كشور ايران‌ ـ ازجمله‌ اينكه‌ مذهب‌ تشيّع‌ به‌ عنوان‌ مذهب‌ رسمي‌ و دين‌ كشور ايران‌ اعلام‌گرديد نيز پديد آمدن‌ وحدت‌ ارضي‌ ايران‌ و ظهور برخي‌ پادشاهان‌ مقتدر اين‌سلسله‌ كه‌ همراه‌ با نوعي‌ عمران‌ و آباداني‌ و پيشرفت‌ نسبي‌ بود، به‌ نحوي‌ كه‌كشور ايران‌ هم‌رديف‌ بزرگترين‌ و نيرومندترين‌ كشورهاي‌ جهان‌ شرق‌ جاي‌گرفت‌ ـ برخي‌ محدوديت‌ها و اعوجاجات‌ فكري‌ در عرصه‌ ارتباط‌ تفكّرفلسفي‌ با جامعه‌، حكومت‌ و سياست‌ همچون‌ قرن‌هاي‌ پيشين‌ تداوم‌ يافت‌. اين‌در حالي‌ است‌ كه‌ در عصر صفوي‌ با ظهور فيلسوفان‌ بسيار برجسته‌اي‌ همچون‌"ميرداماد" و "صدرالمتالهين‌" ـ كه‌ پس‌ از قرن‌هاي‌ متمادي‌ كه‌ انديشه‌ جدايي‌ وحتي‌ تعارض‌ ميان‌ بعضي‌ علوم‌ اسلامي‌ با برخي‌ ديگر رواج‌ داشت‌ ـ به‌ علوم‌اسلامي‌ از ديدگاه‌ جديد نگريسته‌ مي‌شد با ظهور ملاصدرا نگاه‌ به‌ اسلام‌كه‌ نامتعادل‌ بود دگرگون‌ شد. وي‌ موفق‌ به‌ ارائه‌ي‌ سيستم‌ عظيم‌ فلسفي‌ اسلام‌شد كه‌ در آن‌، علوم‌ اسلامي‌، از فلسفه‌ تا كلام‌ و عرفان‌، كه‌ قرن‌ها دچاراختلاف‌ و پاره‌اي‌ تعارضات‌ شديد بودند، به‌ وحدت‌ نظري‌ رسيدند. اما اين‌حركت‌ نيز نتوانست‌ پيوند و وحدتي‌ استوار ميان‌ علوم‌ اسلامي‌ با عرصه‌حكومت‌ و زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و اقتصادي‌ مسلمين‌ بوجود آورد وبدينگونه‌، علي‌رغم‌ تحقق‌ وحدت‌ نظري‌ ميان‌ علوم‌ اسلامي‌ در تفكّرملاصدرا، ارتباط‌ اسلام‌ با جامعه‌ و حكومت‌، همانند قرن‌هاي‌ پيشين‌ منقطع‌باقي‌ ماند. البته‌ يكي‌ از علل‌ اين‌ امر، وجود سلاطيني‌ بود كه‌ اجازه‌ انطباق عملي‌ احكام‌ اسلامي‌ با عرصه‌هاي‌ سياست‌ و حكومت‌ را به‌ هيچ‌ متفكّربرجسته‌اي‌ همچون‌ ملاصدرا نمي‌دادند. سلسله‌ نيرومند صفوي‌، با همه‌خدمات‌ سياسي‌ و فكري‌ متفكّران‌ آن‌ دوران‌، داراي‌ اين‌ محدوديت‌ بزرگ‌بود كه‌ در عرصه‌ علم‌ و تفكّر، با اصالت‌ كامل‌ دادن‌ به‌ برخي‌ علوم‌ شرعي‌ ونقلي‌ و يا فلسفي‌ صرف‌ نسبت‌ به‌ ادامه‌ي‌ رشد و تكامل‌ علوم‌ طبيعي‌ و رياضي‌ وهمچنين‌ تحولات‌ بزرگ‌ زمان‌ خود در جهان‌ غرب‌ ـ كه‌ سر آغاز تمدن‌ بزرگ‌كنوني‌ آن‌ مي‌باشد ـ توجه‌ جدّي‌ نداشت‌. از اين‌ نظر، به‌ رغم‌ تكامل‌شگفت‌انگيز علوم‌ فلسفي‌ و برخي‌ علوم‌ ديني‌، با عدم‌ توجّه‌ به‌ روح‌ تحوّلات‌بزرگ‌ عصر و جهان‌، اين‌ دوره‌، آغازي‌ براي‌ افول‌ و بلكه‌ انحطاط‌ تدريجي‌تفكّر و تمدّن‌ عظيم‌ و كهنسال‌ اسلامي‌ گرديد، به‌ گونه‌اي‌ كه‌ پس‌ از انقراض‌ اين‌سلسله‌، با ضعف‌ روز افزون‌ فكري‌ و سياسي‌ كشور ايران‌ در طي‌ نزديك‌ به‌ دوسده‌، شرايط‌ لازم‌ براي‌ استيلاي‌ نظامي‌ و سياسي‌ جهان‌ استعمارگر غرب‌ برجوامع‌ اسلامي‌ از جمله‌ ايران‌ فراهم‌ آمد. با مقاومت‌ دليرانه‌ مردم‌ ايران‌ دربرابر اجانب‌، به‌ زعامت‌ روحانيت‌؟ در جريان‌ تحريم‌ تنباكو كه‌ توسط‌"ميرزاي‌ شيرازي‌" و قبلاً با حضور جدي‌ روحانيت‌ به‌ فرماندهي‌ "آيت‌ا...محمد مجاهد" در جنگ‌هاي‌ ايران‌ و روس‌ ـ ملّت‌ ايران‌ با توجّه‌ به‌ حضورقوي‌ كشورهاي‌ استعمارگر روس‌ و انگليس‌ و فرانسه‌، تدريجاً به‌ نوعي‌خودآگاهي‌ تاريخي‌ نسبت‌ به‌ وضع‌ اسفبار خود نائل‌ آمد. متاسفانه‌ پس‌ از اين‌بيداري‌، بدنبال‌ وقوع‌ جنگ‌هاي‌ نظامي‌ روسيه‌ عليه‌ ايران‌ و پس‌ از ظهورفرقه‌هاي‌ مختلف‌ شبه‌ديني‌ و عرفاني‌ ـ سياسي‌ و بعضاً ضالّه‌، از جمله‌ فرقه‌هاي‌"شيخيه‌"، "بابيه‌"، "بهائيه‌"، و "وهابيت‌" و برخي‌ مكاتب‌ وابسته‌ ديگر در جهان‌اسلام‌ و ايران‌ و با توجّه‌ به‌ ترويج‌ فرهنگ‌ و تمدن‌ غرب‌ از سوي‌ محصّلين‌و اشراف‌زادگاني‌ كه‌ براي‌ تحصيل‌ علوم‌ جديد به‌ كشورهاي‌ اروپائي‌، خصوصاًانگليس‌ و فرانسه‌ سفر نمودند؛ خصوصاً با حضور روشنفكراني‌ چون‌ "ميرزاملكم‌ خان‌"، "آخونده‌زاده‌"، "طالبوف‌"، "ميرزا آقاخان‌ كرماني‌" و برخي‌دولت‌مردان‌ قاجار كه‌ صريحاً اقتباس‌ و حتي‌ تقليد كامل‌ از تفكّر و تمدن‌غرب‌ را با طرد و نفي‌ انديشه‌ اسلامي‌ از صحنه‌ زندگي‌ ايران‌ شرط‌ لازم‌ متمدن‌شدن‌ اين‌ كشور و جهان‌ اسلام‌ مي‌پنداشتند، تدريجاً جريان‌ بسيار گسترده‌روشنفكري‌ همراه‌ با پديده‌ غربزدگي‌ در ايران‌ به‌ وجود آمد.

در چنين‌ شرايط‌ فكري‌ و تاريخي‌، روحانيت‌ِ بپاخاسته‌ و خودآگاه‌ زمان‌،همراه‌ با برخي‌ انقلابيون‌ دردمند و مردم‌ ايران‌ كه‌ ارادت‌ عميقي‌ نسبت‌ به‌روحانيت‌ داشتند موفّق‌ به‌ تحقّق‌ انقلاب‌ مشروطه‌ گشتند. اما پس‌ از صدورفرمان‌ مشروطيت‌ و تشكيل‌ مجلس‌، روشنفكران‌ غرب‌گرا و برخي‌دولت‌مردان‌ "فراماسونر" و وابسته‌ به‌ قدرت‌هاي‌ استعمار گر غربي‌ و شرقي‌،آغاز به‌ اخلال‌ در مجلس‌ شورا و پايمال‌ نمودن‌ مفاد قانون‌ اساسي‌ و طرد وكشتار برخي‌ از روحانيون‌ (و انقلابيون‌)، در رأس‌ آنها شيخ‌ شهيد فضل‌ا...نوري‌ ـ كه‌ متوجّه‌ "خيانت‌" روشنفكران‌ وابسته‌ و خواست‌ پنهان‌ آنهامبني‌ بر طرد اسلام‌ و روحانيون‌ از عرصه‌ حكومت‌ و تبديل‌ آن‌ به‌ صورت‌حكومتي‌ لائيك‌ و ضداسلام‌ گرديده‌ بود ـ نمودند. شيخ‌ آيت‌ا... نوري‌ باايستادگي‌ خود در برابر اين‌ توطئه‌ پنهاني‌، كه‌ چيزي‌ جز انديشه‌ جداسازي‌ دين‌از عرصه‌ اداره‌ حكومت‌ نوپاي‌ ايران‌ نبود، مظلومانه‌ به‌ شهادت‌ رسيد. بعد ازشهادت‌ وي‌، با طرد روحانيت‌ از عرصه‌ حكومت‌ و با دخالت‌ دولت‌ مكّارانگليس‌ و همراهي‌ روشنفكران‌ فراماسونر و غربزده‌اي‌ چون‌ "تقي‌زاده‌"، ضمن‌يك‌ كودتاي‌ نظامي‌، پس‌ از چند سال‌ حكومت‌ درمانده‌ قاجار، زمام‌ قدرت‌ وپس‌ از آن‌ حكومت‌، بدست‌ "رضاخان‌" اين‌ عامل‌ خشن‌ و وابسته‌ به‌ دولت‌انگليس‌ منتقل‌ شد. بدينگونه‌ نهضت‌ مردمي‌ مشروطه‌ با حاكميت‌ سلسله‌ پهلوي‌به‌ شكست‌ انجاميد. در دوران‌ حكومت‌ وحشت‌ نظامي‌ رضاخان‌ ـ البته‌ باصورتي‌ شبه‌ غربي‌ و مدرن‌ ـ همان‌ روشنفكران‌ِ اشراف‌زاده‌ و تحصيل‌ كرده‌در غرب‌ بار ديگر زمام‌ امور را در حكومت‌ رضاخان‌ بدست‌ گرفتند. اين‌ افرادبه‌ عنوان‌ عوامل‌ دولت‌ استعمارگر انگلستان‌ به‌ انواع‌ خيانت‌هاي‌ سياسي‌،اقتصادي‌ و حتي‌ فرهنگي‌ در جهت‌ تضعف‌ و تحريف‌ و حتي‌ نابودي‌ انديشه‌سياسي‌ اسلام‌ مبادرت‌ ورزيدند. رضاخان‌ با يك‌ فريب‌ و مكر فكري‌ وتاريخي‌ ـ كه‌ وضع‌ جامعه‌ عقب‌مانده‌ آن‌ زمان‌ ايران‌ ايجاب‌ مي‌كرد ـ با طرح‌انديشه‌ "تجدّد" و تشبّه‌ به‌ كشورهاي‌ مترقي‌ غرب‌ و نفي‌ دروغين‌ پديده‌"تحجّر" و "استبداد"، به‌ مخالفت‌ با شعائر و مظاهر اسلامي‌ پرداخت‌. تحجر واستبداد، قرن‌ها با شدت‌ و ضعف‌  در برخي‌ ابعاد فكري‌ و اجتماعي‌، عامل‌عقب‌ ماندگي‌ كشور ايران‌، خصوصاً در مقايسه‌ با كشورهاي‌ نيرومند و پيشرفته‌غربي‌ گرديده‌ بود و رضاخان‌ وجود مظاهر اسلامي‌ را زمينه‌ استبداد و ازعوامل‌ عقب‌ماندگي‌ ايران‌ توهم‌ مي‌نمود.در اين‌ جهت‌ او به‌ ايجاد تحولاتي‌ضروري‌ و اجباري‌ ـ علي‌رغم‌ خواست‌ و اعتقادات‌ مردم‌ ـ از جمله‌ "كشف‌حجاب‌" و داير كردن‌ "مراكز فساد و فحشاء" (در كنار ايجاد برخي‌ تاسيسات‌شبه‌ مدرن‌ غربي‌ از جمله‌ تأسيس‌ راه‌ آهن‌، دانشگاه‌، و چند كارخانه‌...)مبادرت‌ ورزيد. با توجه‌ به‌ روند اجتماعي‌ و سياسي‌ ايران‌ شيخ‌ شهيد آيت‌ا...فضل‌ا... نوري‌ پيشتر وجود آن‌ مفاسد غيراخلاقي‌ را در آينده‌ نزديك‌پيش‌بيني‌ كرده‌ بود: «چيزي‌ نگذرد كه‌ حُريت‌ مطلقه‌ رواج‌ و منكرات‌،مُجاز و مسكرات‌، مُباح‌ و مُخدرات‌، مكشوف‌ و شريعت‌، منسوخ‌ و قرآن‌،مهجور شود». با چنين‌ روندي‌ رضاخان‌ زمينه‌ آزادي‌ نفساني‌ را به‌ منظورسست‌ نمودن‌ اعتقادات‌ اسلامي‌ مردم‌ در جامعه‌ ايران‌ ، با اعمال‌ نوعي‌ استبدادمدرن‌ و فريبنده‌ فراهم‌ نمود. با اين‌ همه‌ وي‌ از اعطاي‌ آزادي‌ سياسي‌، فكري‌ واجتماعي‌ خودداري‌ نمود و اين‌ بزرگترين‌ عامل‌ شكست‌ و تناقض‌ سياست‌رضاخان‌ در مدرنيزه‌ كردن‌ جامعه‌ ايران‌ بود. در حالي‌ كه‌ مدرنيزه‌ كردن‌ جامعه‌همچنان‌ كه‌ مادر تاريخ‌ نوين‌ تحولات‌ فكري‌ و سياسي‌ جهان‌ غرب‌ شاهدظهور و ارتباط‌ ميان‌ پيشرفت‌ مادي‌ و انديشه‌ آزادي‌ و دمكراسي‌ سياسي‌ واجتماعي‌ هستيم‌ حاصل‌ ظهور و حضور انديشه‌ي‌ آزادي‌ فكري‌، اجتماعي‌ وسياسي‌ همراه‌ با ايجاد نهادهاي‌ فرهنگي‌ و مدني‌ جامعه‌ مدرن‌ مي‌باشد.

پس‌ از رضاخان‌ پسرش‌ محمد رضا، با دخالت‌ دولت‌ استعمارگر انگلستان‌و بعدها آمريكا، به‌ قدرت‌ و حكومت‌ رسيد. او در پي‌ ادعاي‌ سياست‌ مدرنيزه‌كردن‌ ايران‌ توسط‌ پدرش‌، نخست‌ با مماشات‌ و پس‌ از آن‌ با استبدادروزافزون‌ و علي‌رغم‌ داعيه‌ خود ـ از جمله‌ مفاد بظاهر اصلاح‌طلبانه‌"انقلاب‌ سفيد" و وعده‌ رسيدن‌ ايران‌ به‌ "دروازه‌هاي‌ تمدن‌ بزرگ‌" درآينده‌اي‌ نزديك‌ ـ اين‌ كشور را در همه‌ ابعاد فكري‌، سياسي‌ و اقتصادي‌ كاملاًوابسته‌ به‌ برخي‌ كانون‌هاي‌ استعماري‌ غرب‌، خصوصاً آمريكا نمود. اين‌ درحالي‌ بود كه‌ هرچه‌ از حكومت‌ مستبدانه‌ وي‌، مي‌گذشت‌ مردم‌ با احساس‌ يك‌عقب‌ماندگي‌ روزافزون‌ در همه‌ ابعاد مادي‌، سياسي‌ و فرهنگي‌، بيشتر به‌ پوچي‌و دروغ‌ بودن‌ داعيه‌ و انديشه‌ تجدّد و مدرنيزه‌ كردن‌ ايران‌ توسط‌ سلسله‌ پهلوي‌پي‌ مي‌برد. آن‌ گونه‌ كه‌ در سال‌هاي‌ آخر حكومت‌ وي‌، مردم‌ با تجربه‌ جامعه‌تحت‌ استبداد و ستم‌ِ دودمان‌ پهلوي‌ و وابستگان‌ آن‌، به‌ خوبي‌ به‌ خيانت‌، مكرو دروغ‌ بودن‌ داعيه‌ اين‌ سلسله‌ دربيش‌ از 50 سال‌ حكومت‌، مبني‌ بر وعده‌نجات‌ و پيشرفته‌ كردن‌ كشور پي‌ بردند. اين‌ آگاهي‌ در سال‌ 1357 منجر به‌براندازي‌ رژيم‌ پهلوي‌ شد. مردم‌ در سال‌هاي‌ 1356 و 1357؛ در آستانه‌وقوع‌ انقلاب‌ اسلامي‌؛ با وقوف‌ به‌ محتواي‌ دعوت‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌ مبني‌برگذر از دو جريان‌ تاريخي‌ "تحجّر" و "تجدّد" كه‌ قرن‌ها كشور را دستخوش‌استبداد سياه‌ سنتي‌ و شبه‌ مدرن‌ ستم‌شاهي‌ ساخته‌ بود، به‌ صفوف‌ فشرده‌مخالفين‌ اين‌ دودمان‌ خائن‌ و وابسته‌ مبدل‌ گشتند.

در همين‌ سال‌ و در سايه‌ رهبري‌ بنيانگذار عظيم‌الشأن‌ انقلاب‌ جمهوري‌اسلامي‌ تشكيل‌ گرديد.

 

تحليل‌ ماهيت‌ و مباني‌ نظري‌

انقلاب‌ اسلامي‌

در نظر اسلام‌ و امام‌ خميني‌(ره‌) انسان‌ و جهان‌ به‌ تمام‌ وجود، ارتباط‌ باخالق‌ خود دارند و بلكه‌ اساساً چيزي‌ جز عين‌ ارتباط‌ با او نيستند. انسان‌ چون‌در مورد خدا مي‌انديشد و بر اساس‌ يك‌ سلسله‌ اصول‌ و براهين‌ عقلاني‌ به‌وجود او، به‌ عنوان‌ خالق‌ خود و جهان‌ پي‌ مي‌برد، در مي‌يابد كه‌ در نهايت‌تفكّر او نيز همچون‌ وجودش‌ مخلوق‌ و قائم‌ به‌ خداست‌. از اينرو تفكّر نيز بااستقلال‌ و اتكاء به‌ خود نمي‌تواند درباره‌ي‌ خداوند بينديشد بلكه‌ انديشه‌ي‌ بشرنيز تحت‌ ربوبيت‌ خداست‌. لذا همچنانكه‌ خداوند با تجلّي‌ خود به‌ انسان‌ وجودبخشيده‌، در علم‌ بشر نيز تجلي‌ نموده‌ و به‌ آن‌ فعليت‌ و تقرّر مي‌بخشد. پس‌ دراين‌ صورت‌ علم‌ انسان‌ همچون‌ وجود او مخلوق‌ و فاني‌ در علم‌ و وجود خالق‌خود يعني‌ خداست‌. بنابر آنچه‌ گفته‌ شد تفكر و وجود جهان‌ به‌ عنوان‌ آيات‌الهي‌ و نيز محدوديت‌ وجود ممكنات‌، انسان‌ را رهنمون‌ بر وجود و ساحت‌جهان‌مابعدالطبيعه‌ مي‌كند اما در نهايت‌ انسان‌ درمي‌يابد كه‌ اين‌ پرودگار است‌كه‌ به‌ او امكان‌ چنين‌ تفكّر و سلوكي‌ را داده‌ از اينرو اين‌ خداست‌ كه‌ دليل‌ وشاهد بر فكر و وجود بشر و همه‌ ممكنات‌ و جهان‌ هستي‌ است‌. به‌ اين‌ طريق‌برهان‌ اق ن‌ مبدّل‌ به‌ برهان‌ لم‌ مي‌شود و همانطور كه‌ وجود بشر و جهان‌ دال‌ّبر وجود خداست‌، خداوند نيز دليل‌ و شاهد بر وجود انسان‌ و جهان‌مي‌گردد، چنانكه‌ در اين‌ مورد قرآن‌كريم‌ مي‌فرمايد:

ما آيات‌ و قدرت‌ و حكمت‌ خود را در آفاق  جهان‌ و نفوس‌ بندگان‌ كاملاًهويدا و روشن‌ مي‌گردانيم‌ تا آشكار شود كه‌ خدا حق‌ است‌ آيا اي‌ رسول‌اينكه‌ خدا بر همه‌ موجودات‌ عالم‌ گواه‌ و شاهد است‌ كفايت‌ از برهان‌نمي‌كند؟.

به‌ اين‌ وسيله‌ تعقّل‌ و تفكّر در حكمت‌ متعاليّه‌، مبدّل‌ به‌ احساس‌ حضور وارتباط‌ كامل‌ وجود انسان‌ با خداوند مي‌شود. درنتيجه‌ حكمت‌ مشاء كه‌ تماماً به‌ارائه‌ي‌ برهان‌ و دليل‌ عقلاني‌ اهتمام‌ مي‌ورزد، مرتبط‌ با حكمت‌ اشراق  وعرفان‌ مي‌گردد و به‌ اين‌ وسيله‌ فيلسوف‌ عارف‌ درمي‌يابد كه‌ سراسر وجود وهستي‌ او، اعم‌ از ساحت‌ تفكّر و عرصه‌ عمل‌ و زندگي‌اش‌، همه‌ تحت‌ سيطره‌ واحاطه‌ي‌ قيومي‌ حق‌تعالي‌ است‌. از اينرو وقوف‌ به‌ اين‌ احاطه‌ و سبقت‌ وجودي‌و علمي‌ خداوند بر علم‌ و اراده‌ و وجود انسان‌، به‌ همه‌ چيز رنگ‌ الهي‌مي‌بخشد. به‌ همين‌ جهت‌، انسان‌ بخوبي‌ درمي‌يابد كه‌ بدون‌ التزام‌ به‌ وجود خداهرگز نمي‌تواند حتي‌ درباره‌ي‌ خود بينديشد و بالاتر اينكه‌، هستي‌ و وجودداشته‌ باشد. برهان‌ و استدلال‌ و عرفان‌ و شهود نيز بدون‌ ارتباط‌ با اين‌ حقيقت‌،هرگز ممكن‌ نمي‌گردد. چنين‌ تفكر الهي‌ و همه‌ جانبه‌اي‌، عرفان‌ و فلسفه‌ و كلام‌را با يكديگر مرتبط‌ و متحد مي‌سازد. اما در چنين‌ معرفتي‌، التزام‌ و اعتقادانسان‌ به‌ الهيات‌ و توحيد، نه‌ فقط‌ در ساحت‌ ذهن‌، بلكه‌ در ساحت‌ وجود نيزمي‌باشد. از اينرو اعتقاد و علم‌ كلام‌ زمينه‌ ورود به‌ ساحت‌ نوعي‌ عرفان‌ وشهود محض‌ را فراهم‌ مي‌سازد به‌ گونه‌اي‌ كه‌ فيلسوف‌ عارف‌ درمي‌يابد كه‌ درحاق  وجود و هستي‌،جز خدا و جلوه‌او چيزي‌ در ميان‌ نيست‌ و در اين‌ ميان‌حجاب‌ بزرگ‌ِ وصول‌ِ به‌ حقيقت‌، همين‌ تفكر و سلوك‌ و بلكه‌ وجود اوست‌. بااين‌ شهود، عارف‌ كامل‌، به‌ مرحله‌ فنا و فناي‌ از فنا واصل‌ مي‌شود و آنچه‌ دراين‌ ميان‌ باقي‌ مي‌ماند چيزي‌ جز وجود خدا نيست‌ كه‌ در آن‌، شاهد و شهود ومشهود فقط‌ وجود و حضور مقّدس‌ حضرت‌ اوست‌. لذا سرخيل‌ عارفان‌ جهان‌فرمود «من‌ چيزي‌ را نمي‌بينم‌ جز آنكه‌ قبل‌ و بعد آن‌ خدا را مي‌بينم‌». به‌ اين‌نحو عارف‌، متحقق‌ به‌ حقيقت‌ توحيد، در ساحت‌ فنا و نيز صحو پس‌ از محومي‌گردد. در واقع‌ چنين‌ انسان‌ كاملي‌ بعد از مقام‌ وصول‌ و بقا به‌ حق‌، به‌ هر چه‌نظر كند جز جلوه‌ خدا نمي‌يابد. در نظر شامخ‌ او همچنانكه‌ در عرصه‌ تكوين‌،خدا معبود محض‌ همه‌ كائنات‌ است‌، در عرصه‌ تشريع‌ و زندگي‌ فردي‌ وخصوصاً اجتماعي‌ و سياسي‌ انسانهاي‌ مسلم‌ و مؤمن‌ نيز، مي‌بايست‌ موردپرستش‌ و اطاعت‌ عملي‌ كامل‌ قرار گيرد و اين‌ امر بزرگ‌ ممكن‌ نمي‌شود جز بااعتقاد به‌ ارتباط‌ و تطابق‌ و هماهنگي‌ ميان‌ علم‌ و وجود انسان‌، با خداوند وجهان‌ ماورءالطبيعه‌. همچنين‌ در عرصه‌ عمل‌ اعتقاد به‌ پيوند، ارتباط‌ و حتي‌يگانگي‌ كامل‌ ميان‌ ديانت‌ و عرصه‌ جامعه‌، حكومت‌ و سياست‌ از نتايج‌ چنين‌نگرشي‌ به‌ جهان‌ و انسان‌ است‌. در اين‌ ميان‌ براي‌ تحقق‌ چنين‌ حقيقت‌ شريفي‌در عرصه‌ زندگي‌ و روابط‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ِ مسلمين‌، اگر موانعي‌ به‌ صورت‌حكومت‌هاي‌ غيرالهي‌ در عرصه‌ جامعه‌ و امت‌ اسلامي‌ وجود دارند، اوموظف‌ به‌ جهاد و براندازي‌ اين‌ موانع‌ِ تحقّق‌ِ توحيد عملي‌ مي‌باشد. (همچنين‌پس‌ از اين‌ مرحله‌، فرد غيرمعصوم‌ به‌ عنوان‌ «فقيهي‌ عادل‌» در عصر غيبت‌، بايدمبادرت‌ به‌ تشكيل‌ حكومت‌ الهي‌ و اسلامي‌ نمايد.) از اينرو در نظر چنين‌مسلمان‌ كامل‌ و عارفي‌، ارتباط‌ تنگاتنگي‌ ميان‌ حقيقت‌ توحيد و عرفان‌ از يك‌سو و عرصه‌ي‌ طبيعت‌ و جامعه‌ و سياست‌ از سوي‌ ديگر وجود دارد. چرا كه‌همانگونه‌ كه‌ «خداوند در آسمان‌ها خداست‌ در زمين‌ نيز خداست‌» و نيزچنانكه‌ قرآن‌ كريم‌ مي‌فرمايد:

به‌ هر سو رو نماييد جلوه‌ خدا را مي‌بينيد.

تنها با چنين‌ انديشه‌اي‌ مي‌توان‌ اميد داشت‌ تا تمام‌ ابعاد ماوراءالطبيعي‌ وطبيعي‌، معنوي‌ و مادي‌، فردي‌ و اجتماعي‌ِ تعاليم‌ اسلام‌، نخست‌ در ساحت‌انديشه‌ و سپس‌ در مقام‌ عمل‌ و واقعيت‌، تحقّق‌ كامل‌ يابد. در غير اين‌ صورت‌،با عدم‌ اعتقاد به‌ چنين‌ ارتباط‌ و پيوند تنگاتنگي‌ در ساحت‌ عالم‌ ماوراءالطبيعه‌و طبيعت‌ و در نتيجه‌ عدم‌ اعتقاد به‌ پيوند ميان‌ ديانت‌ و جامعه‌ و سياست‌،اسلام‌، جامعيت‌ و كليت‌ خود را از دست‌ داده‌ و ابعاد مختلف‌ آن‌ از هم‌ جدامي‌شوند و به‌ اين‌ ترتيب‌ اين‌ دين‌ كامل‌ و جامع‌، دچار تجزيه‌ و عدم‌ تعادل‌ شده‌و در نهايت‌ با نوعي‌ تعارض‌ و «شرك‌» مواجه‌ مي‌گردد. با نظر به‌ تاريخ‌ صدراسلام‌ و پس‌ از آن‌ آشكار است‌ كه‌ اين‌ تجزيه‌ و تفرِّق‌ اجزا مكتب‌ بزرگ‌اسلام‌، هم‌ در عرصه‌ تفكّر منجر به‌ اختلاف‌ و برخي‌ تعارضات‌ ميان‌ علوم‌گوناگون‌ اسلامي‌؛ همچون‌ فقه‌ و فلسفه‌ و كلام‌ و عرفان‌؛ مي‌گردد و هم‌ درعرصه‌ زندگي‌ و جامعه‌ و سياست‌، امت‌ اسلامي‌ دچار حاكميت‌ جائرانه‌طواغيت‌ غير متعهّد به‌ اسلام‌ مي‌گردد و در نتيجه‌ بسياري‌ از احكام‌ اجتماعي‌ وسياسي‌ و جزائي‌ و اقتصادي‌ اسلام‌ معطل‌ و متروك‌ مي‌شود. با تحقق‌ چنين‌واقعياتي‌، انواع‌ اعوجابات‌ فكري‌ و عملي‌ و اجتماعي‌ در جوامع‌ مسلمين‌ ـهمچنانكه‌ در تاريخ‌ گذشته‌ مسلمانان‌ صورت‌ پذيرفت‌ ـ تحقق‌ مي‌يابد. چنانكه‌گذشت‌ قرآن‌ با انديشه‌ پيوند ميان‌ دو ساحت‌ ماوراءالطبيعه‌ و طبيعت‌ از اسلام‌به‌ عنوان‌ مكتب‌ «امت‌ وسط‌» تعبير مي‌فرمايد و با عدم‌ اعتقاد به‌ اين‌ انديشه‌، اين‌مكتب‌ دستخوش‌ عدم‌ تعادل‌ و انواع‌ بدعت‌ها، افراط‌ و تفريط‌ها، تعصبات‌فكري‌ و فرقه‌اي‌ و همچنين‌ سياسي‌ مي‌گردد؛ چنانكه‌ در هزار سال‌ گذشته‌،تمدن‌ اسلامي‌ علي‌رغم‌ برخي‌ جنبه‌هاي‌ درخشان‌ِ متأثر از تعاليم‌ اسلام‌ دچارچنين‌ سرنوشتي‌ گشت‌، كه‌ تحليل‌ برخي‌ ابعاد آن‌ در عرصه‌هاي‌ فكري‌ و عملي‌خود مجال‌ ديگري‌ مي‌طلبد. با اينكه‌ صدرالمتالهين‌ با حكمت‌ متعاليه‌ موفق‌ به‌تدوين‌ و فهم‌ وحدت‌ ميان‌ ابعاد گوناگون‌ِ علوم‌ اسلامي‌ گرديد و به‌ دنبال‌ آن‌موفّق‌ به‌ فهم‌ ارتباط‌ «علم‌ و وجود» و پيوند ميان‌ «عقل‌ و نقل‌» و «اعتقاد وايمان‌» شد ليكن‌ در عرصه‌ زندگي‌ اجتماعي‌ و حكومت‌ توفيقي‌ بدست‌ نياورد.وي‌ كه‌ توانست‌ از تشتّت‌ و تفرّق‌ و تجزيه‌ و تعارض‌ علوم‌ گوناگون‌ ديني‌ واسلامي‌ به‌ نوعي‌ وحدت‌ فكري‌ عظيم‌ نائل‌ گردد و با پيوند ميان‌ استدلال‌ وشهود، و يا فلسفه‌ و عرفان‌، موفق‌ به‌ سلوكي‌ اخلاقي‌ و عارفانه‌ گرديد، اما درساحت‌ واقعيت‌ و زندگي‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ قادر به‌ تصرّف‌ و دگرگوني‌ آن‌ درجهت‌ انطباق  با تعاليم‌ اسلامي‌ ـ به‌ دليل‌ وجود حكومت‌هاي‌ جائر غيرمتعهد به‌اسلام‌ ـ نشد لذا در عرصه‌ عمل‌، تنها در ساحت‌ سلوك‌ فردي‌ و اخلاقي‌مجاهده‌ نمود. به‌ همين‌ علت‌، علي‌رغم‌ فهم‌ پيوند ميان‌ علوم‌ اسلامي‌ درساحت‌ نظر، در عرصه‌ عمل‌ اجتماعي‌ و سياسي‌، موفّق‌ به‌ فهم‌ دقيق‌ و تحقّق‌ آن‌به‌ صورت‌ حركت‌ و قيامي‌ سياسي‌ و حكومتي‌ نگرديد و بحث‌ از سياست‌ ومبادي‌ حكومت‌ ديني‌ اسلامي‌ را به‌ نحو جدّي‌، داخل‌ در اين‌ منظومه‌ عظيم‌فكري‌ و عمل‌ و سلوك‌ فردي‌ خود ننمود. در نتيجه‌ برغم‌ انقلاب‌ عظيم‌ او درساحت‌ حكمت‌ و برخي‌ علوم‌ اسلامي‌ و فهم‌ پيوند آنها با عمل‌ و وجود، به‌جهت‌ اعتقاد او به‌ اصل‌ اصالت‌ وجود و يگانگي‌ علم‌ و هستي‌، امّا نتوانست‌ جزدر ساحت‌ عمل‌ و سلوك‌ فردي‌ به‌ طرح‌ و يا تحقّق‌ برخي‌ ابعاد اجتماعي‌ وحكومتي‌ اسلام‌ مبادرت‌ ورزد. به‌ همين‌ دليل‌ بود كه‌ وي‌، در برابر حكومت‌وقت‌ موضعي‌ بي‌ طرف‌ اتخّاذ نمود و موفّق‌ به‌ دخالت‌ و مبارزه‌ با طاغوت‌ زمان‌و تأسيس‌ و تحقق‌ حكومت‌ اسلامي‌ نگرديد. اما حضرت‌ امام‌ خميني‌(ره‌) بعداز چند قرن‌، در زمان‌ معاصر، با علم‌ و اعتقاد به‌ پيوند علوم‌ بنيادي‌ و سه‌ گانه‌ي‌،«فقه‌»، «فلسفه‌» و «عرفان‌»، متوجّه‌ قلّه‌ و لب‌ و مغز و نهايت‌ تعاليم‌ اسلامي‌گرديد، كه‌ همراه‌ با آن‌ و در ضمن‌ آن‌، توجه‌ به‌ ابعاد اجتماعي‌، حكومتي‌ وحتي‌ جهاني‌ اسلام‌ وجود دارد. ايشان‌ منظومه‌ي‌ عظيم‌ علمي‌ ملاصدرا(ره‌) را،همراه‌ با تفكّر و سلوك‌ عارفانه‌ فردي‌، با حكمت‌ مدني‌ و حكومت‌ اسلامي‌كامل‌ نموده‌ و ارتباط‌ هستي‌شناس‌ با تاريخ‌ و جامعه‌ و سياست‌ را مطرح‌ ساخت‌و نقصي‌ كه‌ در انديشه‌ ملاصدرا وجود داشت‌ برطرف‌ نمود. ايشان‌ از اين‌ راه‌،اسلام‌ را، با همه‌ ابعاد علمي‌ و عملي‌، به‌ صورت‌ كامل‌ و متعادل‌ با انديشه‌تشكيل‌ و تأسيس‌ حكومت‌ اسلامي‌ طرح‌ و بلكه‌ تحقق‌ عيني‌ بخشيد. در اين‌مورد معظّم‌له‌ مي‌فرمايد:

هيچكس‌ نمي‌تواند بگويد ديگر لازم‌ نيست‌ از حدود و ثغور و تماميت‌ ارضي‌وطن‌ اسلامي‌ دفاع‌ كنيم‌ يا امروز ماليات‌ و جزيه‌ و خراج‌ و خمس‌ و زكات‌نبايد گرفته‌ شود. قانون‌ كيفر اسلام‌ و ديات‌ و قصاص‌ بايد تعطيل‌ شود هر كه‌اظهار كند تشكيل‌ حكومت‌ اسلامي‌ ضرورت‌ ندارد منكر ضرورت‌ اجراي‌احكام‌ اسلام‌ شده‌ و جامعيت‌ احكام‌ و جاودانگي‌ دين‌ مبين‌ اسلام‌ را انكاركرده‌ است‌.

امّا آنچه‌ در اين‌ راه‌ مقدس‌ واقعيت‌ يافته‌ است‌ تنها بخشي‌ از انديشه‌ بزرگ‌ايشان‌ است‌ و تا تحقّق‌ نهايت‌ تفكر اين‌ بزرگوار كه‌ تشكيل‌ حكومت‌ واحدجهاني‌، براساس‌ مكتب‌ اسلام‌ باشد، راه‌ درازي‌ در پيش‌ است‌، كه‌ تحقّق‌ كامل‌آن‌، بستگي‌ به‌ مجاهدت‌ و آمادگي‌ امت‌ اسلام‌ در آينده‌ دارد. لذا معظّم‌له‌ درجاي‌ ديگر مي‌فرمايد: «تا بانگ‌ لااله‌الاللّه‌ و محمد رسول‌ الله‌ بر جهان‌ طنين‌نيفكند مبارزه‌ هست‌ و تا مبارزه‌ هست‌ ما هستيم‌» و يا مي‌فرمايد: «راه‌ ما آن‌زمان‌ تمام‌ مي‌شود كه‌ همه‌ احكام‌ اسلام‌ پياده‌ شود». البته‌ چنين‌ نگاه‌ جامعي‌ به‌اسلام‌، بستگي‌ به‌ تلقي‌ آدمي‌ از قلمرو گستره‌ فقه‌ اسلامي‌ دارد. چنانكه‌امام‌خميني‌(ره‌) در اين‌ مورد مي‌فرمايد:

حكومت‌ در نظر مجتهد واقعي‌، فلسفه‌ عملي‌ تمامي‌ فقه‌ در تمامي‌ زواياي‌زندگي‌ بشريت‌ است‌. حكومت‌ نشان‌ دهنده‌ جنبه‌ عملي‌ فقه‌ در برخورد باتمامي‌ معضلات‌ اجتماعي‌ و سياسي‌ و مذهبي‌ است‌.  

فقه‌ تئوري‌ واقعي‌ و كامل‌ اداره‌ انسان‌ و اجتماع‌ از گهواره‌ تا گور است‌...حوزه‌ها و روحانيت‌ بايد نبض‌ تفكّر و نياز آينده‌ي‌ جامعه‌ را هميشه‌ دردست‌ خود داشته‌ باشند و همواره‌ چند قدم‌ جلوتر از حوادث‌، مهياي‌عكس‌العملي‌ مناسب‌ باشند.

با توجه‌ به‌ چنين‌ نگاه‌ عظيم‌ به‌ فقه‌ اسلام‌ حضرت‌ ايشان‌ مي‌فرمايد:

خودتان‌ را براي‌ يك‌ مبارزه‌ علمي‌ و عملي‌ بزرگ‌ تا تحقّق‌ همه‌ اهداف‌بزرگ‌ انقلاب‌ اسلامي‌ آماده‌ نمائيد.

پس‌ گذشت‌ چهارده‌ سده‌ از صدراسلام‌، امام‌ خميني‌(ره‌) همچون‌رسول‌اكرم‌(ص‌) و حضرت‌ امير (و فرزندان‌ بزرگوار او عليهم‌ السلام‌)، باتوجه‌ به‌ همه‌ ابعاد و مراتب‌ علمي‌ و فكري‌ اسلام‌ و همچنين‌ تمام‌ ابعاد فردي‌ واجتماعي‌ و حتي‌ جهاني‌ آن‌، با تاسيس‌ حكومت‌ اسلامي‌، اين‌ دين‌ بزرگ‌ وجامع‌ را از تجزيه‌اي‌ مصيبت‌ آفرين‌ رهايي‌ بخشيد. تجزيه‌اي‌ كه‌ بتدريج‌، درطول‌ تاريخ‌ گذشته‌ جوامع‌ اسلامي‌، به‌ دليل‌ مسخ‌ و تجزيه‌ و تحريف‌انديشه‌هاي‌ اسلامي‌ توسط‌ برخي‌ متفكران‌ كج‌انديش‌ و نامتعادل‌، در متن‌ اين‌مكتب‌، به‌ صورت‌ قوي‌ ظاهر شده‌ بود. همچنين‌ به‌ دليل‌ سلطه‌ خلفاي‌ خودكامه‌گذشته‌ و همچنين‌ يورش‌ موذيانه‌ استعمار و تهاجم‌ بزرگ‌ غرب‌ در دو سده‌اخير اين‌ انحراف‌ وسعت‌ بيشتري‌ يافته‌ بود. حضرت‌ امام‌خميني‌(ره‌) با انقلابي‌عظيم‌ در عرصه‌ علم‌ و عمل‌ توانست‌ علي‌رغم‌ موانع‌ بسيار سترگ‌ فكري‌ وتاريخي‌ داخلي‌ و خارجي‌، چهره‌ واقعي‌ اسلام‌ را به‌ جهانيان‌ ارائه‌ نمايد وباعث‌ احياي‌ اين‌ دين‌ بزرگ‌ و بيداري‌ جهاني‌ در ميان‌ امت‌ بزرگ‌ اسلامي‌ و(حتي‌ جهان‌ غيراسلامي‌) گردد. ايشان‌ برخلاف‌ همه‌ انقلاب‌هاي‌ بزرگ‌ جهان‌معاصر در دو سده‌ گذشته‌، كه‌ تاكنون‌ صبغه‌اي‌ كاملاً ناسوتي‌ و بشري‌ داشته‌اند ـو به‌ همين‌ جهت‌ علي‌رغم‌ ايجاد تحولاتي‌ بزرگ‌ در زندگي‌ غريبان‌ دستخوش‌بحراني‌ فراگير در همه‌ ابعاد فكري‌، سياسي‌، اخلاقي‌ و حتي‌ زيست‌، محيطي‌گشته‌اند ـ موفّق‌ به‌ تأسيس‌ و ايجاد انقلابي‌ ـ الهي‌ ـ انساني‌ و مابعدالطبيعي‌ و درعين‌ حال‌ واقع‌ بينانه‌ گرديدند كه‌ سخت‌ مورد نياز جهان‌ بحران‌ زده‌ كنوني‌است‌. چنين‌ واقعه‌اي‌، هم‌ در گذشته‌ي‌ جوامع‌ اسلامي‌ و هم‌ در جهان‌ غرب‌ ومعاصر، جز در مقايسه‌ با تاريخ‌ صدر اسلام‌، پديده‌اي‌ منحصر بفرد و بي‌سابقه‌است‌؛ آن‌ هم‌ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ در دنياي‌ سراسر مادي‌ و ناسوتي‌ جهان‌ معاصر وغرب‌، موجب‌ طرح‌ معنويت‌ و انقلابي‌ مغاير با همه‌ انقلاب‌هاي‌ بزرگ‌ اخيرجهان‌ گشت‌. به‌نحوي‌كه‌ اين‌ ويژگي‌ برجسته‌، اين‌ انقلاب‌ را از تمام‌ انقلاب‌هاي‌مذكور ممتاز و متمايز مي‌سازد.

اين‌ مسئله‌، در واقع‌ «انقلاب‌ در انقلاب‌»، به‌ معناي‌ رايج‌ و متداول‌ آن‌است‌. حقيقتي‌ كه‌ سبب‌ گرديده‌، بسياري‌ از تئوريسين‌هاي‌ پديده‌ي‌ انقلاب‌ درغرب‌، در فهم‌ و تحليل‌ ماهيت‌ معنوي‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌ رهبري‌ حضرت‌ امام‌خميني‌(ره‌)، پس‌ از 20 سال‌، متحير و مبهوت‌ مانده‌ و تاكنون‌ هيچيك‌ از آنهاموفق‌ به‌ فهم‌ ماهيت‌ منحصر بفرد آن‌ نگرديده‌اند. بزرگترين‌ ويژگي‌ اين‌انقلاب‌ در ساحت‌ نظر و تفكّر برخاسته‌ از اعتقاد آن‌ به‌ «هماهنگي‌ و ارتباط‌متعادل‌ ميان‌ جهان‌ ماوراءالطبيعه‌ و طبيعت‌ و در نتيجه‌ اعتقاد به‌ هماهنگي‌سازنده‌ ميان‌ وحي‌ الهي‌ و عقل‌ انساني‌ است‌». اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ در جهان‌غرب‌؛ هم‌ در ديانت‌ و تمدن‌ «يهود» و هم‌ «يونان‌ و روم‌» و همچنين‌ در «تفكرو تمدن‌ قرون‌ وسطي‌» و «عصرجديد»؛ هر تحوّل‌ و انقلابي‌ كه‌ منجر به‌ ايجادتمدن‌هاي‌ دوره‌هاي‌ تاريخي‌ مذكور گرديد، همه‌ با وجود پاره‌اي‌ اختلاف‌هاي‌اساسي‌، بر اساس‌ «اعتقاد به‌ نوعي‌ تعارض‌ ميان‌ خدا و انسان‌ و نيز جهان‌ماوراءالطبيعه‌ و طبيعت‌» تحقّق‌ يافته‌ است‌.

به‌ نحوي‌ كه‌ مانند دوره‌ قرون‌ وسطي‌، با اعتقاد نامتعادل‌ به‌ اصالت‌ يك‌سويه‌ي‌ جهان‌ غيب‌ و فراموشي‌ و حتي‌ تحقير حقوق  انسان‌ها و امكان‌ استفاده‌از مواهب‌ جهان‌ طبيعت‌ منتهي‌ به‌ «استبداد ديني‌» گرديد و يا در واكنش‌ نسبت‌به‌ اين‌ نوع‌ تمدن‌ نامتعادل‌، تفكّر و تمدن‌ اومانيستي‌ عصرجديد؛ كه‌ مبتني‌ برانديشه‌ «اصالت‌ وجود بشر و جهان‌ طبيعت‌ دربرابر خدا و عالم‌ ماوراءالطبيعه‌»است‌؛ بوجود آمد. اين‌ انديشه‌ اخير، در حال‌ كنوني‌، چيزي‌ جز پيشرفتي‌نامتعادل‌ و بحران‌زا نمي‌باشد. به‌ اين‌ علت‌ همه‌ انقلاب‌هاي‌ بزرگ‌ غربي‌ درعصر جديد؛ از انقلاب‌ انگليس‌ در 1688 تا انقلاب‌ و استقلال‌ آمريكا و نيزانقلاب‌ كبير فرانسه‌ در سال‌ 1789 و ساير انقلاب‌هاي‌ ديگر ملل‌ غرب‌ درقرون‌ نوزده‌ و همچنين‌ انقلاب‌ ماركسيستي‌ روسيه‌ در 1917؛ همه‌ صبغه‌اي‌ضد ديني‌ و يا غيرديني‌، و در نتيجه‌ ماهيت‌ و هدفي‌ كاملاً مادي‌ و ناسوتي‌ وبشري‌ داشته‌اند. با توجه‌ به‌ مطالب‌ مذكور جهان‌ غرب‌ يا دچار افراط‌ قرون‌وسطي‌ و انديشه‌ي‌ «جبر» در برابر كليسا و ديانت‌ مسيح‌(ع‌) بوده‌ و يا دستخوش‌انديشه‌ «آزادي‌» و «تفويض‌» سرسام‌آور و لجام‌ گسيخته‌ عصر جديد گرديده‌است‌. چنين‌ عدم‌ تعادلي‌، كه‌ همه‌ از انديشه‌ و اعتقاد به‌ عدم‌ تطابق‌ وحي‌ الهي‌ بامعرفت‌ انساني‌ ناشي‌ مي‌شود، در جهان‌ و تمدن‌ اسلامي‌ نيز به‌ صورتهاي‌ خاص‌خود، وجود د اشته‌است‌. پس‌ از حكومت‌ علي‌(ع‌) و شهادت‌ امام‌ حسن‌(ع‌) تاوقوع‌ انقلاب‌ اسلامي‌ به‌ رهبري‌ حضرت‌ امام‌ خميني‌(ره‌)، هم‌ در عرصه‌ تفكّرو اعتقاد كلامي‌ و هم‌ در ساحت‌ حكومت‌هاي‌ سياسي‌ وقت‌ چنين‌ اعوجاجات‌بنيادي‌ تحقق‌ داشته‌ است‌. تنها در تفكّر عده‌ معدودي‌ از علماي‌ اصيل‌ اسلامي‌و مخصوصاً شيعي‌ كه‌ موفق‌ به‌ فهم‌ همه‌ مراتب‌ و ابعاد فكري‌ اسلام‌ گشتند،مي‌توان‌ سلامت‌ انديشه‌ اسلامي‌ را يافت‌. اما همين‌ گروه‌ معدود نيز در ساحت‌تحقق‌ عيني‌ و عرصه‌ واقعيت‌، به‌ علت‌ وجود حكومت‌هاي‌ جائر، قادر به‌ تحقق‌ابعاد سياسي‌ و حكومتي‌ ديانت‌ بزرگ‌ اسلام‌ نگشتند. پس‌ از بيان‌ تحليلي‌ماهيت‌ انقلاب‌ اسلامي‌، در بخش‌ آينده‌ به‌ تبيين‌ لوازم‌ِ دوام‌، استمرار وپيشرفت‌ فكري‌ و اجتماعي‌ انقلاب‌ اسلامي‌؛ كه‌ لازمه‌ آن‌ ايجاد تحولاتي‌فكري‌ و فرهنگي‌، همراه‌ با تحقّق‌ توسعه‌ همه‌ جانبه‌ اسلامي‌ در كشور ايران‌مي‌باشد؛ تحت‌ دو عنوان‌، در دو فصل‌، خواهيم‌ پرداخت.

 

 

 

 

 




 

 







 

 
 

?از تهیج تا تخریب
?حقوق متقابل مردم و حکومت (1)
?مسیح (ع) در ادبیات فارسی دری (2)
?واقعه غدیر خم: عهد معهود و میثاق مأخوذ
? رد پای ابتذال در افغانستان (1)
? حقوق متقابل مردم و حکومت (2)
? فرجام یک دیکتاتور
?هویت زن مسلمان افغانستانی و چالش های فرا رو
? رد پای ابتذال در افغانستان (2)
? پیامدهای حکومت غیر دینی در جامعه اسلامی 1
? رد پای ابتذال در افغانستان (3)
? پیامدهای حکومت غیر دینی در جامعه اسلامی 2
?اعدام صدام،  هیزمی برای آتش نفاق
? حقوق متقابل مردم و حکومت (3)
? رد پای ابتذال در افغانستان (4)
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردها و چالش ها 1
? کدام یک مجرمند؟ مفتخوران!! یا دولت!!
? رد پای ابتذال در افغانستان (5)
? پارلمان و بایسته‌های پیش رو
? امام ‏حسين(ع) در برابر معاويه
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردها و چالش ها 2
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردها و چالش ها 3
? فلسفه‎ي عزاداري سيدالشهدا(ع)
? ابعاد و فلسفه‌ي قيام عاشورا
? یکپارچگی مسلمانان به نفع آمریکا نیست
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردهاو چالش ها
? انقلاب اسلامی ایران
? وحدت و همبستگی در جهان اسلام
? اهمیت عدالت
? منشور مصالحه ملی، راهکار نو در ثبات سازی
?2 اهمیت عدالت
? انقلاب اسلامی ایران2
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردها و چالش ها5
? اخلاق کارگزاران
? 22دلو تولدی دیگربرای  ایران زمین
? نوشتن برای نان
? سياست و حكومت در سيره امام سجاد(ع)
? احزاب سیاسی افغانستان، کارکردها و چالش ها6
? افسوس کمونیست نشدم!
? روابط دختر و پسر
? نگاهى به روابط فرهنگها و تمدنها
? دو روز تاریخی، دو قیام سترگ ملی
? عمده ترین مشکلات سیاسی جهان اسلام

 

گفتگوها:


عوامل افزایش ناامنی و ...


نگاه کلی به اوضاع فعلی کشور


چرا ناامنی؟


چرا ناامنی؟


پارلمان بعد از پنج و نیم ماه


پارلمان بعد از پنج و نیم ماه


چرا ناامنی؟


جنگ فرهنگی در افغانستان


عوامل افزایش ناامنی و ...


عوامل افزایش ناامنی و ...


مفاسد اخلاقی، علل و ...


کنفرانس لندن پس از یک سال