شیعهای هم بند القاعده
در حاشیه خاطرات زندان داکتر موسوی گردیزی(1)
رضوانی بامیانی
من اولین بار آقای داکتر
موسوی را در حاشیه لویه جرگه اضطراری سال 1381 دیدم؛ درحالی که قبلا
شنیده بودم که وی از مجاهدان تحصیلکرده و پاک نفس گردیز است و پس از
پایان دوره جهاد مقدس تحصیلات خود را ادامه داده ودر رشته طب سند
داکتری گرفته، از خلال صحبت هایی که با وی داشتم او را آدم معقول،
فرهنگی، دیندار و وطن دوست یافتم. با شورو اشتیاق زیاد از این مقوله
حرف می زد که پس از پایان سیاه طالبان اکنون فرصت برای فعالیت های
فرهنگی و خدماتی مساعد شده است و باید دامن همت را به کمر بست.
بار دوم زمستان همان سال
ایشان را در ضمن سفر حج در مکه معظمه و مدینه منوره دیدم ، کار پزشکی
یکی از کاروان های حجاج افغانی اعزام شده از ایران را انجام می داد. از
بس به شدت مصروف مناسک و خدمت برای حجاج بود، فرصتی برای صحبت پیدا
نشد.
در اواسط سال 1382 در
کمال ناباوری شنیدم که او را امریکایی ها دستگیر کرده است! دیگر از
احوال وی هیچ اطلاعی نداشتم تاپاییز 1385 که شنیدم بحمدالله از چنگ
امریکایی ها آزاد شده است و این خبر بسیار مایه مسرت و خوشحالیم شد. در
روز هفدهم ماه ثور در سال روان که برای دیدن مدیر محترم «کتابخانه
عمومی دارالقرآن کابل» به آنجا رفته بودم، ایشان ضمن اشاره به کتای که
روی میز گذاشته بود گفت: کتاب داکتر موسوی را خوانده ای؟ گفتم: نه اصلا
ندیده ام. کتاب را برداشته نگاه کردم نگاشته است«حقایق ناگفته از
گوانتانامو» باری این کتاب خاطرات شگفت انگیز داکتر موسوی و جمعی از هم
بندان در زندان «گوانتانامو» بود.
فردای آن روز با زحمت
فراوان کتاب را از بازا تهیه کردم، پس از خواندن دریافتم که کتاب حاوی
نکاتی بسیار تازه، شگفت انگیز و تکان دهنده ای است. چیزی که بیش از همه
توجهم رادر این کتاب جلب کرد دو نکته بود: 1ـ نحوه برخورد امریکاییان
با این زندانی ها 2ـ گرفتاری ها و رنج های داکتر موسوی در گوانتانامو
نسبت به دیگران مضاعف بوده است، زیرا که او علاوه بر اتهام عضویت در
القاعده و دشمنی با نظامیان امریکا و هم پیمانان، بعنوان فرد دارای
مذهب شیعی مورد خشم و عصبیت بسیاری از هم بندان خود نیز بوده است، به
همین دلیل و باتوجه به این که کتاب مزبور که در بازار نایاب شده و
یقینا به دست بسیاری از خوانندگان ما نرسیده است، تصمیم گرفتم که
صفحاتیرا در حاشیه این خاطرات مرارت بار و حیرت انگیز قلمی نمایم:
داکتر
موسوی کیست؟
سید محمد علیشاه موسوی در
سال 1138 در شهر گردیز مرکز ولایت پکتیا متولد شده، تحصیلات ابتدایی و
متوسطه را در همان شهر به پایان رسانده در سال 1356 وارد دانشگاه کابل
شده و در دانشکده طب مشغول تحصیل شد، اما پس از کودتای کمونیستی و هجوم
ارتش شوروی به افغانستان مشغول جهاد مقدس شد و جبهه جهادی را درزادگاه
خویش تشکیل داده و سرپرستی آن را به عهده گرفته در جریان جنگهای
مقدس و آزادیخواهانه دوبار مجروح منجر به عملیات جراحی شده است. او
فارسی زبان و شیعه مذهب است. وی پس از خروج روسها از افغانستان در
ایران مشغول ادامه تحصیل شده و در سال 1378 از دانشگاه تهران در رشته
طب سند داکتری (دکتری) گرفته است. در جوزای سال 1381 به عنوان نماینده
منتخب مردم گردیز در لویه جرگه اضطراری شرکت کرده و در 24 اسد سال 1382
از خانه خویش به وسیله سربازان امریکایی دستگیر و پس از گذراندن حدود
سه و
نیم سال زندان،
شکنجه و مرارت بدون اثبات هیچ جرمی از زندان گوانتانامو آزاد شده است.
نحوهی
دستگیری
داکتر موسوی پس از برگشت
از سفر حج و انجام مقدمات بازگشت در تاریخ 20 اسد سال 1382 از مهاجرت
به وطن و خانه خویش بر می گردد. پس از دو روز اقامت شبانگاه سربازان
امریکایی به خانهاش هجوم برده و با شکستن در و حریم خانواده او را با
برادر و پسر کاکایش دستگیر می کنند. موسوی که تا آن زمان فکر می کرد که
امریکایی ها تابع قانون و نورم های جهانی شناخته شده هستند، از آنها می
پرسد که با کدام حکم و مجوز او را دستگیر می کنند؟ اما جواب می شنود
که: در اینجا حکم وقانون نزد ماست. وحکم ما قانون است وحرف ما باید
پذیرفته شود و هر عکس العملی را با تفنگ جواب خواهیم گفت.» 1
او را با زورو خشونت ا
زخانه بیرون آورده و درکوچه با تهدید از او می پرسند که: «پولها در
کدام بکست است؟ اسلحه و مهمات در کدام خانه است؟ افراد مخالف دولت و
وابسته به طالبان و القاعده در کجاست؟»
پس از توضیح داکتر موسوی
مبنی بر این که هیچ یک از موارد یاد شده حقیقت ندارد و او اصلا در چنین
وادی نیست عساکر به تلاشی خانه و قلعه پرداخته و پس از باز رسی چند
خانه بار دیگر باتهدید تفنگ از او می پرسند: پولهایی را که سیف الرحمن
منصور ( فردی که داکتر موسوی تاکنون نام او را نشنیده) به تو داده
کجاست؟
با اظهار بی خبری داکتر
موسوی دست ها، چشم و صورت او را می بندند و ادامه را خود وی چنین بیان
می کند:« بعد از تلاشی قلعه که در آن جا فضای وحشتناکی حاکم بود، همان
فرد خشن و چند نفر دیگر با نعره و وحشیگری به سوی من هجوم آورده، از
پشت سر با لگد محکم بین دو کتفم زدند. با صورت به زمین خوردم و خون از
بینی و دهنم جاری شد. دیگران با لگدهایشان تا توانستند بالایم ورزش
کردند؛ وقتی خسته شدند دو نفر بالای پاهایم و دو نفر بالای تنه ام
نشستند، در حالی که با صورت روی زمین افتاده بودم پاهایم را از پشت
بالا آورده و با بند پلاستیکی سیاه رنگ و ضخیم دستهایم را که از جلو
بسته بود باز کرده به پشت سر برده و از پشت بستند. سپس هر دو را با یک
بند دیگر به همدیگر نزدیک کردند و تا می توانستند نزدیک هم کشیدند و
چون سر و صورتم در این لگدمالی با خون و خاک آلوده شده و جلو نفس کشیدن
را می گرفت کم کم نفس کشیدن برای مشکل شد، چند بار صدا زدم و کمک
خواستم اما کسی به من اعتنایی نکرد و مرا به حال خود وا گذاشتند. تا
آخر تلاشی همین طور روی زمین افتاده بودم، بدنم غرق عرق شده بود و به
زور نفس می کشیدم و هر لحظه احساس خفگی و بی حالیم بیشتر می شد کسی هم
به من توجه نمی کرد. بعد از اتمام تلاشی دست و پایم را که با هم یک جا
بسته شده بود ،جدا کرده مثل جسد بی جان به پشت موتر وانت (باربری)
انداخته، موترها به دنبال هم حرکت نمودند.» 2
پاورقی:
1ـ حقایق ناگفته از
گوانتانامو، داکتر سید محمد علیشاه موسوی گردیزی، بنگاه انتشارات و
مطبعه میوند، پاییز 1386، صفحه 21.
2ـ همان منبع صفحه 23 ـ
24.
ادامه دارد