کوچیگری؛ تیغ دو دم استبداد
محمد
رحیم سرچشمهی
حکومتهای استبدادی، همیشه از دو اهرم برای سرکوب مردم سود بردهاند.
مذهب در بلندای تاریخ، ابزار خوبی بوده برای سرکوبگران و دهشت آفرینان
حکومتی و مفهوم نژاد نیز بهره جویی های فراوانی را از خود به یاد دارد
که چگونه دژخیمان، بنام- اش قتلگاه ها به راه انداختند.
افغانستان نیز از این قاعده مستثنی نیست و مستبدان با استفاده از
مفاهیم مذهب، نژاد، قوم و... توانسته اند مردم این دیار را درهم بکوبند
و پایه های قدرت نامشروع خود را بر نفاق و شکستگی بنا نهند و تاریخی
بیافرینند، سراسر ستیز و سیاهی.
یکی از این تیرگیها، مساله کوچیگری است. بیشتر از یک سده پیش، بر
مبنای داده های تاریخی (مکتوب و گفتاری)، پدیده ی بنام کوچیگری، با جبر
و فشار حکومت تک رو عبدالرحمن، وارد مناطق افغانستان مرکزی (هزارستان)
گردید و برای تطمیع عطش استبداد، فرمان های جنجال برانگیزی صادر و بخش
بزرگی از زمین های مناطق مرکزی را به تازه واردین (بعد ها کوچی) بخشش
کردند و حکومت استبدادی نام برده، توانست با این ترفند نزاع و کشمکش
دیرپایی را بنیان نهد و زمینههای گسست اجتماعی را ایجاد نماید.
در واقع، استبداد با این حرکت خود در صدد نهادینه کردن فرهنگ دیگر
ستیزی بود و آنرا محقق نیز کرد و میان اقوام افغانستان سدهای محکمی از
نفاق و بی اعتمادی ایجاد کرد؛ به ویژه با دو مساله مبهم، یکی خط دیورند
و دیگری کوچیگری که هر دو به منزله میراث استبداد سیاه، بر جای ماند.
از آن زمان تا اکنون، مشکل کوچی ها و ده نشینان نشیب و فرازهای زیادی
را پشت سر گذاشته، گاهی به شکل نرم و مسالمت آمیز مطرح گردیده و زمانی
بگونهی سخت و جنگ افروزانه.
بعد از بدست افتادن افغانستان مرکزی به دست نیروهای استبداد، بازار
کوچیگری (کوچاندن مردم بومی و اسکان دیگران به جای آنها) گرم شد و
استبداد سیاه از کوچیگری دو هدف داشت:
اول اینکه؛ سیاست "حفظ توازن قومی" استبداد قبیلهای ایجاب می کرد که
باشندگان اصلی افغانستان مرکزی، از مناطق خود بیرون رانده شوند و جای
آنها را به نزدیکان و دسته های کم زمین قوم حاکم بدهند تا این تازه
واردان، سایه ی باشند بر سر مردم بومی باقی مانده از تاراج و غارت
استبداد سیاه و از منافع حکومت دفاع کنند تا مبادا، روزی بیاید که این
بومیان، زبان اعتراض و دست ستیز بر کشند و زوال زمامداری قوم حاکم آغاز
گردد و صلح و بهروزی در این سرزمین پرتو افگند.
این سیاست، از قلههای افغانستان مرکزی (هزارستان) فراتر رفت و جلگه
های شاداب و زمین های زرخیز شمال را نیز درنوردید و توازن قومی در شمال
هم حفظ شد.
دوم اینکه؛ استبداد تا بدان پایه زننده و غیر انسانی بود که هر جنبنده
ی را به سرکشی و طغیان وا می داشت و از گوشه و کنار کشور صدای اعتراض
به گوش می رسید، به ویژه افغانستان جنوبی که گرم است و خشک و همین
استبداد موجد ناامنی ها و فقر شدید در آن جا گردیده بود (که آثار این
تعدی تا اکنون آشکار است) و مردم آن خطه، مستعد برخاستن و برانداختن
کاخ استبداد که برای مهار این جوشش، استبداد سیاه به دو چیز متوسل شد؛
- احساسات مذهبی آنها را بر ضد مردم افغانستان مرکزی تحریک و با
استفاده از علمای درباری و مداح، بر این دسیسه خود مهر تایید کوفت و
هزاران تن از آنها را (که از فقر و درماندگی به جان آمده بودند) زیر
لوای حکومت جمع و آماده ی نبرد ساخت.
- مسایل قومی را برجسته ساخته مردمان خسته و عقده مند را که از لحاظ
روانی آماده اعمال خشونت و تعدی بودند، به سوی مناطق مرکزی سوق داده
قشون سرکوبگر از آنها آماده کرد و خیال خود را از قیام یا شورش آنها
آسوده ساخت و تعدادی زیادی از آنها را که به دستگاه حاکمه نزدیک بودند،
به مناطق مرکزی کوچاند.
رفته – رفته، این کوچیدن به یک سنت بدل شد و برخی از آنها توسط حکومت
ها اسکان داده شدند و دیگران در رفت و برگشت دایمی بودند و حکومت ها به
حمایت بی دریغ از آنها ادامه داد و بعدها آنها کوچی نامیده شد که آمد
وشد آنها، با فرامینی شکل شبه قانونی به خود گرفت.
بدین ترتیب؛ استبداد سیاه از کوچیگری به منزله تیغ دو دم، سود فراوان
برد. از یک سو سیاست حفظ توازن قومی را (با این ابزار) تطبیق کرد و
مردم افغانستان مرکزی را سرکوب، غارت و برخی از آنها را از سرزمین شان
کوچاند و از دیگر سو، از شورش و سرکشی ناراضیان از حکومت جلوگیری کرد.
بعد از مدت بلندی، جنگ بهسود میدان وردک نشان داد که این سنت تاریخی
کماکان در دوره دموکراسی(؟!) و حکومت انتخابی نیز کاربرد دارد و هستند
کسانی که این ابزار کهنه و پوسیده را صیقل زده از آن سود سیاسی می برند
و خاطرات استبداد سیاه را در اذهان آشفته این نسل زنده می کنند.