|
امين، حفيظ الله
حفيظ الله امين، پسر حبيب الله از قبيله کوچک
خروتي در سال ( 1300ه ش ) در « پغمان» از توابع کابل بدنيا
آمد، پدرش کار مند اداره پوليس در زمان نخست وزيري هاشم
خان سمت زند انباني «تو قيفخا نه کابل» بعهده داشت . وي
تحصيلا ابتدائ خود را در پغمان و تحصيلات عالي خود را در
دار المعلمين «تر بيت معلم» کابل به پايا ن برده. به عنوان
معلم استخدام گرديد و بعد از مدتي به مديريت دبيرستان ابن
سينا گماشته گرديد و بنا بگفته آقاي فرهنگ او در همين زمان
عده از جوانان را جذب کرده وبراي آنها «نظريات نژادي» را
القاء و تدريس ميکرد. وي درسال 1336 هش با استفاده از
بورسيه دارالمعلمين عازم آمريکا شده و از دانشگاه «کلمبيا»
مدرک فوق ليسانس در رشته «تعليم وتربيت»، گرفت و در برگشت
به افغانستان با اين موسسه آموزشي آمريکايي در کابل مشغول
کار گرديد و احتمالاً در همين ايام با ترهکي آشنا گرديد.
بار دوم در سال 1341 هش باز هم به آمريکا غرض دريافت درجه
دکترا از دانشگاه مزبور رفت و بدليل نامعلومي پس از يکسال
و قبل از دريافت درجه مورد نظر به کابل برگشت. او در همين
زمان در دوران اقامت خود در آمريکا «اتحاديه دانشجويان
مترقي افغان» را در کابل تشکيل داده و خود رياست آن را به
عهده گرفت. در بازگشت به کابل در سال 1343 خود را کانديد
نمايندگي از حوزه پغمان نموده، اما در اين کانديداتوري
شکست خورد. وي در همان سال تقاضاي عضويت «ح.د.خ.ا» را کرد
که بعنوان عضو عادي پذيرفته گرديد، اما توانست توجه
ترهکي را بخود جلب نموده، پلکان ترقي در حزب را به سرعت
پيموده و در سال 1348 هش باز هم از حوزه پغمان کانديد و
اين بار برنده شده. او در کشمکشها و رقابتها حزبي بين
ترهکي و ببرک جانب ترهکي را گرفته و با ببرک سخت در
رقابت و حتي خصومت افتاده، زيرا که علاوه بر تفاوتهاي
فکري، شخصيتي و اخلاقي، ببرک با عضويت وي در کميته مرکزي و
دفتري سياسي حزب مخالفت کرده بوده، پس از رخ دادن انشعاب،
وي به جناح «خلق» پيوسته و از مبلغان پرشور آن جناح و
مخالفان با حرارت ببرک و جناح «پرچم» گرديد و در ضمن از
جانب خلق ماموريت کار سازماني در ارتش را به عهده گرفت و
به جذب سربازان و افسران جوان، مخصوصا ً پشتونهاي جوان و
روستايي پرداخت و موفقيت زياد به دست آورد. در سال «1357»
که هر دو جناح با فشارهاي بيروني متحد شدند، او باز به
عنوان عضو کميته مرکزي انتخاب گرديد و با حفظ سمت ماموريت
سازماني خويش در ارتش، که در جنا ح «پر چم» اين ماموريت را
رقيب ديرين او ميراکبر خيبر به عهده داشت. پس از پيروزي
کودتاي 7 ثور «1357هش» وي به عنوان معاون نخستوزير و
وزير امور خارجه و نيز عضويت دفتر سياسي و دارالانشاي حزب،
تعيين گرديد. و پس از برکناري عبدالقادر هفدهم ماه سرطان
1357، به عنوان معاون ترهکي در سرپرستي وزارت دفاع تعيين
شده و عملاً در اداره ارتش و مراکز دولتي و امنيت را به
عهده گرفت و در 25 سنبله 1358، پس از کشتن ترهکي، عنوان
منشي عمومي (دبير کل)، نخستوزير، رئيس شوراي انقلابي و
رئيس جمهوري را، به خود اختصاص داد و حدود صد روز به صورت
يکهتاز و بيرقيب در بخشهايي از افغانستان به شيوه بسار
خشن و جبارانه حکومت راند و بالاخره در 6 جدي 1358 در «قصر
تپه تاج بيک» بوسيله روسها کشته شد. مهمترين ويژگيهاي
شخصيتي او پس از قدرتطلبي مفرط، تناقض فکري و دروني او در
رابطه با تبارگرائي و مارکسيسم بود. او از سويي يک
«ناسيوناليست» دو آتشه (پشتون) بود و از سوي ديگر يک
مارکسيست لينينست بود. آقاي «عزيز آريانفر» در پاورقي کتاب
«توفان در افغانستان» صفحه 20 به نقل از آقاي دکتر امين
فرهنگ ميگويد: «امين در آغاز از اعضاي حزب سوسيال دموکرات
افغان ملت» بود، اما بعدها به مارکسيسم رو آورد.» بعد از
کشته شدن امين و نزديکانش، سرلشکر لياخفسکي جريان را چنين
گزارش ميکند: «کشتههاي افغانها از جمله دو پسر خود
امين را در گورستان نزديک کاخ به خاک سپردند...» جسد امين
را که در قالي پيچانيده بودند، شب هنگام به دستور معاون
سياسي گردان، سروان انور صحتف در همان گورستان به خاک
سپردند، اما جدا از ديگران، بر سر گور او هيچ لوح يا
نشانهاي نگذاشتند. بقيه خانواده امين را که زنده مانده
بودند به زندان پلچرخي بردند و به جاي خانواده ترهکي که
تازه آزاد شده بودند، زنداني ساختند. حتي دختر امين را که
در هنگام نبرد زخمي شده بود، در يک اطاق با کف بتني
(سمنتي) سر انداختند. آري! آدمهايي که نزديکان و
خويشاوندان خود را به دستور امين از دست داده بودند، با
ترحم و دلسوزي بيگانه بودند. تنها تشنه انتقام بودند.»
کارمل، ببرک
ببرک کارمل به سال 1929(1308) در کابل در يک خانواده نظامي
پشتونتبار به جهان آمد پدرش سپهبد محمد حسين در رژيم
سلطنتي فرمانده سپاه و استاندار پکتيا بود که در زمان
داوود به فرماندهي لشکر 17 پياده و استاندار هرات مقرر
گرديده و به سال 1977(1356) بازنشسته شد. ببرک کارمل به
سال 1952(1331) دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه کابل را
به پايان رسانيد. به سال 1953(1334) به جرم سازماندهي
راهپيمايي دانشجويان بازداشت و نزديک سه سال در زندان به
سر برد. در سالهاي 1957-1959(1336-1338) در ارتش خدمت
کرد. از سال 1960 (1339) تا 1964(1343) کارمند وزارتهاي
معارف و برنامهريزي بود. در دورههاي نخست وزيري نوراحمد
اعتمادي، دکتر ظاهر و دکتر موسي شفيق به نمايندگي پارلمان
(مجلس) برگزيده شد. او يکي از بنيادگذران حزب دموکراتيک
خلق است. در سال 1967(1343) معاون دبير کل کميته مرکزي حزب
دموکراتيک خلق گرديد. پس از کودتاي نظامي در آوريل
1978(1357) به حيث معاون رئيس شوراي انقلابي و معاون نخست
وزير جمهوري دموکراتيک افغانستان مقر گرديد. در مه
1978(1357) به سمت سفير جمهوري دموکراتيک افغانستان در
چکسلواکي فرستاده شد. در اگست 1978(1357) در اثر فشار امين
از وظيفه سبکدوش گرديد. (اما) از ترس مجازات به افغانستان
برنگشت و در چکسلواکي ماندگار شد. سخنراني توانا و
احساساتي بود و دوست داشت به جاي تجزيه و تحليلهاي شخصي،
کلي بافي کند و مسايل را در هم بياميزد. در مسايل اقتصادي
زياد وارد نبود و تنها به کليات آن علاقهمندي نشان
ميداد. زبان انگليسي را به رواني ميدانست و کمي هم
آلماني حرف ميزد. متاهل بود و 4 فرزند داشت. محمود بريالي
برادر ناتني او است. ببرک کارمل به تاريخ 2 دسامبر
1996(1375) در اثر بيماري به سن 67 سالگي در مسکو درگذشت و
در شهر حيرتان استان بلخ به خاک سپرده شد.
تره کي، نور محمد
نور محمد ترهکي فرزند نظر محمد از قبيله ترهکي، احتمالاً
در سال 1296هش در روستاي «ناوه مقر» از توابع غزني به
دنيا آمد. پدرش دامدار و نيمه کوچي (کوچ رو) بود. ترهکي
تحصيلات ابتدايي را در قندهار به پايان رسانده و به خاطر
ارتباط قبيلهاي با «عبدالمجيد زابلي» سرمايهدار و
پشتونگراي معروف، در شرکت تجارتي «پشتون» او به عنوان
کاتب استخدام گرديد و در سال 1413، به عنوان نماينده شرکت
مزبور، در بمبئي هند از سوي زابلي گماشته شد و در مدت
اقامت خود در هند زبان انگليسي را آموخت و در اين ضمن با
اعضاي حزب کمونيست هند آشنا شد و بنا بر روايتي عضويت آن
حزب را نيز پذيرفت. در برگشت به افغانستان، ضمن ارتباطات
بازرگاني به وسيله زابلي به سفارت شوروي معرفي گرديد. در
سال 1320 به عنوان کارمند وزارت خارجه استخدام و بعد از
اندک مدتي، به اتهام اختلاس از کار بر کنار گرديد. ظاهراً
او در همين ايام با گروه «ويش زلميان» آشنايي پيدا کرده و
عضويت آن را پذيرفت، مدتي به عنوان معاون آژانس خبر رساني
«باختر» استخدام گرديد و پس از آشنايي با داوود خان، به
عنوان آتشه (رايزن) فرهنگي سفارت افغانستان در آمريکا
معرفي گرديد و بعد از مدتي به افغانستان فرا خوانده شد و
قبل از آمدن به افغانستان به مدت سه سال در کشورهاي خارجي
که هنوز به صورت دقيق مشخص نگرديده، پنهان و احتمالاً
مشغول فعاليت سري سياسي گرديد، پس از اين مدت در سال 1335
به کابل برگشت و بعد از بازگشت به کشور روابط خود را با
سفارت شوروي حفظ کرده و تحکيم بخشيد و در عين حال در سال
1341هش (احتمالاً با اشاره روسها) به عنوان مترجم در
سفارت آمريکا مقيم کابل استخدام گرديد. او در سال 1434 خود
را براي نمايندگي مردم «مقر» کانديد نموده، اما شکست خورد
و پس از اين شکست بنگاه ترجمهاي به نام «دارالترجمه نور»
در کابل تاسيس نمود و در اين بنگاه به يک سلسله فعاليتهاي
سياسي نيز پرداخت. او در سال 1344 پس از تشکل حزب
دموکراتيک خلق، به عنوان منشي عمومي (دبير کل) آن حزب
انتخاب گرديد، اما پس از اندک زماني اين حزب به دو جناح
منشعب شد، وي رياست «فراکسيون خلق» را به عهده گرفت. در
اين مدت نوشتن دو کتاب يکي به نام «د بنگ مسافري» (مسافر
ابله) که يک متن داستاني و ادبي بود و ديگر کتابي به نام
«زندگي نوين» که فلسفه اجتماعي را بر اساس اصول مارکسيسم ـ
لينيسم، بحث ميکرد، به او نسبت داده شد، اما صاحبنظران
انتساب کتاب دوم را به او قبول ندارند، زيرا که ميگويند:
«نه سواد او در آن حد بود و نه زبان فارسي را ميدانست، در
حالي که کتاب موصوف به زبان فارسي نوشته شده بود. پس از
پيروزي کودتاي 7 ثور، وي عنوان، رئيس جمهور، رئيس شوراي
انقلاب، نخست وزير و منشي عمومي ح.د.خ.ا را با همکاري
فعالانه شاگرد وفادارش امين، به خود اختصاص داد. او در
زمان حاکميت کوتاه خود دچار کيش شخصيت عجيب شده، عناويني
چون «آموزگار بزرگ»، «رهبر خلاق خلق»، «نابغه کبير شرق» و
... را به صورت بسيار تکراري و زننده در رسانهها،
سخنرانيها، راهپيماييها، و ويدک ميکشيد. او عکس خويش را
در رديف عکسهاي «بنيان گذاران مارکسيسم» چاپ کرده و
ميخواست اين فکر را القا کند که او از بنيانگذاران
مارکسيسم است. خانههاي او در «ناوه» مقر غزني و «شير شاه
مينه کابل» براي ديدن آنها گسيل ميگرديدند. هر مغازه،
خانه، کارگاه، مدرسه و .. حتي عکس او را بايست به درب و
ديوار خود ميچسباند. کشتار و وحشت بيسابقهاي، در زمان
حاکميت او انجام شد و حاکم گرديد، اما برخي از طرفداران او
گفتند: اين کشتار و جنايات بدون اطلاع او و به وسيله امين
سروري و ... به نام او صورت ميگرفت. ترهکي در 2 سنبله
1358 بعد از بازگشت از مسکو و ملاقات با مقامات بلند پايه
شوروي، در ابتدا تحت نظر قرار گرفت و بعد به وسيله شاگرد
وفادارش امين، خفه و سر به نيست گرديد و به دنبال آن در 18
ميزان از طريق راديو کابل اعلان گرديد که: «نور محمد
ترهکي رئيس شوراي انقلابي، در اثر مريضي شديدي که از چندي
به اين طرف عايد حالش بود، صبح ديروز وفات يافت و جنازه
مرحوم ديروز در مقبره فاميلياش به خاک سپرده شد.» ترهکي
در ميگساري افراط ميکرد و اين امر به اعصاب و تندرستي او
تاثير خاص گذاشته بود، وي به زبان فارسي صحبت نميتوانست
ولي ظاهراً با هر دو زبان انگليسي و روسي ميتوانست سخن
بگويد. از نظر فکري علاوه بر مارکسيسم، گرايش قومي و تباري
نيز داشت. مرحوم فرهنگ درباره برخي از ويژگيهاي شخصيتي او
چنين ميگويد: «... بر مبناي آن مانند ساير تعصبکاران در
بيانيههايش از مردم شيعه مذهب افغانستان با استخفاف ياد
ميکرد و مثل ساير تعصبکاران، ملت پاکستان را به عنوان
«دال خور» (لپه خور) تحقير مينمود، متاسفانه برخي از
گفتارهاي تلويزيوني او، بعد در مطبوعات به شکل تصحيح شده
چاپ شد و سند به ا نماد. اما نکات بالا را موظف شخصاً در
تلويزيون از زبان او شنيده و يادداشت کرده بود. درباره
«انقلاب» و مملکتداري وي پيرو «استالين» ديکتاتور خون
آشام روسيه بود، بدون آنکه مهارت و زرنگي او را داشته
باشد، با ساده لوحي فکر ميکرد که ميتوان با از بين بردن
مخالفان، مردم را آرام سازد و اگر آرام نشدند، کشتار را به
جايي برساند که بيش از يک ميليون نفر موافق به جا نماند
... ترهکي هر چند متاهل بود، اما اولاد نداشت و مانند
اکثر زمامداران بياولاد در تاريخ، از شفقت بشري محروم
بوده، در هنگام قدرت با نهايت بي رحمي در برابر مردم رفتار
کرد. اين سفاکي، همراه با خاصيتهاي منفي ديگري که در بالا
به آن اشاره رفت، عمر دولت او را کوتاه ساخت و در مدت کمتر
از يک سال و نيم قدرت و منزلتي را که به آن سهولت بدست
آورده بود با زندگاني سفالهت بارش، يکجا از دست داد.» در
زمان حاکميت ببرک کارمل، «محکمه انقلابي» اقبال و ودود را
همراه با هشت تن ديگر از عوامل امين به اتهام قتل ترهکي
اعدام نمودند، اما «روزي» قاتل اصلي از زندان فرار کرده
بود. يک نکته قابل تامل در اين جريان اين است که برخي از
منابع مدعي هستند که سفارت آمريکا به امين اطلاع داده بود
که توطئهاي براي کشتن تو از سوي ترهکي و روسها تدارک
ديده شده است. آژانس تاس نيز همانند آژانس باختر به سادگي،
اعلام کرد که ترهکي در پي يک بيماري ناگهاني درگذشته است.
اما در حقيقت اين جريان روسها را غافلگير، شگفتزده و
عصابي ساخته بود، ولي سعي کردند عصبانيت خود ار کنترل
نمايند و حتي زماني که امين از آنها خواست تا پوزانف
سفيرشان را از کابل باز خواند آنها به سادگي اين کار را
پذيرفته و به جاي او يک نفر تاتار را به نام «تا بي يف»
گماشتند. سپس از مسکو به نمايندگي شوروي چنين دستورالعمل
داده شد: به نمايندگي شوروي در کابل! «1- مصلحت آن است به
آن چه در افغانستان ميگذرد تن در داده و از داشتن روابط
با امين و گروه او رو نگردانيم. در اين حال لازم است به هر
ترتيبي که شده امين را از سرکوب هواداران ترهکي و ديگر
کساني که با او مواق نبود و دشمن انقلاب نيستند، بازداريم.
همزمان با آن بايسته است، تماسه را با امين براي
تاثيرگذاري آتيه بر برنامهها و «سيماي سياسي» او ادامه
داد. 2- همچنان صلاح ديد شده است، مشاوران نظامي ما در
ارتش افغانستان و همچنان مشاوران ارگانهاي امنيت و نظامي
به کارهاي خود ادامه بدهند و بايد فعاليت مستقيم خود را در
رابطه با آماده ازي و اجراي عمليات رزمي بر ضد سازمانهاي
شورشي و ديگر نيروهاي ضد انقلاب را پيگيرانه دنبال نمايند.
ولي مشاوران در صورتي که يگانهاي مربوطهشان براي سرکوب
عناصر مخالف با امين موظف گردند، نبايد هيچ گونه اشتراکي
در اقدامات آختناقآميز داشته باشند. اندره گرو ميکو
15/9/1979» سفارت آمريکا نيز ضمن گزارش نه چنان دقيقي از
اوضاع سياسي و برخوردهاي امين و ترهکي، يادآور ميشود که
روسها از رفتار امين ناخرسندند، اما فعلاً چارهاي جز اين
ندارند که از اين سفاک خود سر حمايت کنند، چون او اکنون
تنها کسي است که براي روسها باقي مانده است. ولي اين بدان
معني نيست که آنان براي هميشه اين وضع را تحمل خواهند کرد.
خالص، مولوي يونس
مولوي محمد يونس خالص فرزند عبدالاکبر در سال 1298/1919م
در قريه قاضيان گندمک ولسوالي خوگياني ولايت ننگرهار در يک
خانواده روحاني توانگر و زمين دار تولد يافت. تحصيلات
ابتدايي را نزد پدرش آغاز کرد و بخشي از مدت تحصيلات خود
را در صويه سر حد پاکستان گذراند. تا سال 1328ش به فراگيري
علوم دين مصروف بود و مدتي نيز به حيث استاد در دارالقضاء
به تدريس پرداخت. در سال 1330ش در رياست مستقل مطبوعات، در
بخش تربيه افکار، مشغول کار شد و مدتي مديريت مسوول مجله
«پيام حق» و جريده «ورانکي» را عهده دار بود. با روي کار
آمدن داوود، همراه با ديگر مخالفين اسلامگراي او، در
اقدامات ضد حکومتي سهم گرفت و فرزندش توسط عمال رژيم داود
به قتل رسيد. بعد از تشکيل «حزب اسلامي افغانستان» به
رياست حکمتيار، او به عنوان معاون حکمتيار در کادر رهبري
حزب منصوب گرديد. بعد از به قدرت رسيدن کمونيستها در کابل
و آغاز جهاد، او به خاطر تعلل و ترديد که حکميتار براي
ورود به جهاد از خود نشان داد، در اوايل سال 1358 همراه با
جلال الدين حقاني، از حزب اسلامي انشعاب کرد و تنظيم
جداگانهاي به همان نام ايجاد نمود و با راهاندازي
پايگاههايي در ولايت ننگرهار، پکتيا و کنر، حدود 13 تا 15
قيصد از کل پول و امکاناتي که آمريکا و عربستان از طريق
ISI در اختيار تنظيمهاي هفتگانه مجاهدين قرار ميداد را
به خود اختصاص داد (البته اين فيصد متعلق به سال 1987م
است.) خالص در «اتحاد اسلامي مجاهدين افغانستان» در سال
1361ش به حيث رئيس کميسيون مالي مقرر گرديد، و در «اتحاد
اسلامي مجاهدين افغانستان» (هفتگانه) پستهاي سخنگويي را
در سال 1364 و رياست اتحاد را (طبق نوبت) در سال 1366 به
دست آورد. وي همراه با مولوي نبي محمد و صبغت الله مجددي
در ترکيب هياتي به رياست استاد رباني در سال 1365 از سوي
ائتلاف مجاهدين مقيم پيشاور به آمريکا رفت و با «رونالد
ريگان» رئيس جمهوري آن کشور ديدار کرد. زماني که مجاهدين
به قدرت رسيدند، خالص نيز در قدرت سهيم شد و در کابينههاي
آقايان مجددي و رباني به عنوان وزير معرفي شد، ولي در
جنگهاي بين مجاهدين، موضع بيطرفي گرفت. و از هيچ کدام از
طرفهاي درگير حمايت نکرد. با ظهور طالبان، نظر به
گرايشهاي ديني متحجرانهاي که داشت، آمال و آرزوهاي خود
را در حکومت طالباني مستحق ديد و همزمان با تصرف ولايت
ننگرهار توسط طالبان، خالص که پايگاههايش بيش در اين
ولايت قرار داشت، به اين گروه پيوست (به استثناء حاج قدير،
رئيس شوراي جهادي ننگرهار، که به پاکستان فرار کرد.) و
تمام امکانات نظامي خود را تسليم داد. خالص در دوره جهاد
همسر اول و فرزندانش را به عربستان فرستاد و عليرغم
ناخشنودي پيروان خود در ماه مه 1982م با دوشيزه 18 ساله از
يک خانواده روحاني اهل قندهار (قادر قندهاري) عروسي کرد.
وي علاوه بر مقالات متعدد، کتب زير را به رشته تحرير
درآورده است: 1- د حج لارشونکي 2- روح الاجتماع 3- دين او
انساني تمدن 4- رساله خوزوته خوزه 5- رمضانيه 6- اسلامي
روح
سياف، عبدالرسول
سياف فرزند فقير محمد در سال 1323هش (1994م) در ولسوالي
(شهرستان) پغمان از توابع ولايت (استان) کابل چشم به جهان
گشود. در سن شش سالگي پدرش را از دست داد. او در سن هفت
سالگي وارد مدرسه ابتدايي پغمان شد و در سال 1335هش
تحصيلات ابتدايي را در اين مدرسه به پايان برد. وي در سال
1336هش وارد مدرسه ابنسينا بلخي کابل شد و به تحصيلاتش
ادامه داد و مدت دو سال را در اين مدرسه گذراند. سياف در
سال 1339هش (1960م) به مدرسه ابوحنيفه رفت و دروس متوسطه
را در اين مدرسه پي گرفت و در سال 1346(1967) با درجه
ممتازي از اين دانشگاه فارغ التحصيل شد. او پس از تحصيل در
دانشگاه به خدمت سربازي فرا خوانده شد و مدت دو سال در
ارتش خدمت کرد. بعد از پايان دوره سربازي در سال
1348(1969) به عنوان استاد و عضو کادر علمي (هيات علمي)
دانشکده شرعيات برگزيده شد و پس از دو سال تدريس در اين
دانشکده، براي تحصيلات عاليتر و تخصصي بنا به توصيه بعضي
افراد با نفوذ مذهبي در سال 1350(1971) عازم مصر و وارد
دانشگاه معروف اسلامي «الازهر» شد. گفته ميشود سياف در
دانشگاه الازهر با ملک فهد دوست و همکلاس بود. سياف پس از
اخذ درجهي استادي (Mastery) در رشته علم حديث، در اين
دانشگاه عالي مذهبي، به افغانستان بازگشت. آن چه در رابطه
با دوران تحصيلات استاد سياف لازم به ذکر است، اين است که
او را در دوران تحصيل فرد بسيار پر تلاش و درسخوان معرفي
ميکنند. گفته ميشود وي از ابتداي ورود به دانشگاه تا اخذ
درجه استادي در الازهر همواره شاگرد اول بوده.. وي پس از
بازگشت از مصر فعاليتهاي سياسياش را با نهضت جوانان
مسلمان همسو کرد. در عين حال که به عنوان استاد دانشگاه در
دانشکده شرعيات همان دانشکده که قبل از اخذ درجهي استادي
در آن مشغول به تدريس بود) به ايفاي وظيفه تدريس اشتغال
داشت. سخنرانيهاي تندي عليه نفوذ کمونيسم و فعاليتهاي
دانشجويان کمونيست که از تشکيلات و سازماندهيهاي نسبتاًَ
منسجم برخوردار بودند، ايراد ميکرد واز اسلام سخن
ميراند و نارضايتياش را از دولت ابراز ميداشت، در سال
1353(1984) بورس تحصيلي را به منظور تحصيل در آمريکا تحت
برنامه «ليگل ترينينگ» دريافت کرد. با اين هدف عازم ايالات
متحده شد، اما قبل از پرواز در ميدان هوايي (فرودگاه) کابل
به جرم راهاندازي شورشهاي ضدحکومتي و تشويق مردم به
خشونت و سخنرانيهاي تند، بازداشت و محکوم به شش سال زندان
شد. در سال 1358(1979) تمام رهبران سازمان اخوان المسلمين
که در زندان به سر ميبردند، تيرباران شدند. اما سياف
ظاهراً به علت پيوندهاي خويشاوندي با حفيظ الله امين، از
زندان آزاد شد. البته طرفداران وي آزادي استاد را به معجزه
تشبيه ميکند. سياف وقتي آزادي خود را بازيافت، راهي
پاکستان شد و در بازار گرم حزب و حزببازي و رهبر تراشي
پيشاور، در سال 1359(1980) به رهبري اتحاد اسلامي براي
آزادي افغانستان برگزيده شد که اتحادي بود ميان گروههاي
جهادي مستقر در پيشاور البته به استثناي حزب اسلامي
حکمتيار، وقتي اتحاد از هم فرو پاشيد، دوستان او و رهبران
که اتحاد را به وجود آورده بودند نسبت به عملکردها و
سياستهاي او، به اعتراض از اتحاد بريدند. سياف با مهارت
تمام از ته مانده همان اتحاد حزب جديدي را تحت عنوان همان
نام، تشکيل داد. پس از آن او در کنار ديگر رهبران در
اتحادها و ائتلافها و بازيهاي سياسي به عنوان رئيس يک
حزب جديد، ظاهر شد و موقعيت خود را در جمع رهبران تثبيت
کرد، ديگران هم نتوانستند حضور وي را ناديده بگيرند. وي در
تاريخ 30/9/1361 باز هم به رياست يک اتحاد اما اين بار با
پيوند جديد «اتحاد مجاهدين افغانستان» که اتحاد خودش را هم
شامل ميشد انتخاب شد. بار دوم در تاريخ 18 حوت (اسفند)
1361 براي دو سال متوالي رياست «اتحاد اسلامي مجاهدين
افغانستان» (هفتگانه) را بدست آورد، و در سال 1365 نقش
سخنگو را در اين اتحاد به عهده داشت. سياف در همين سال
1365 (1985) به دريافت جايزه «علمي مذهبي ملک فيصل» از سوي
دولت عربستان نايل آمد. پس از تشکيل دولت موقت وي از حوت
(اسفند) 1366 تا نهم فروردين 1367 معاونت رياست دولت موقت
را عهده دار بود. آقاي سياف پس از فتح کابل در دوره
زمامداري مجددي به پغمان رفت و مقر فرماندهي خود را نيز در
آنجا تشکيل داد، با به قدرت رسيدن آقاي رباني به ائتلاف او
پيوست و با دولت وي همکاري را آغاز کرد. در جريان تشکيل
شوراي «حل و عقد» عليرغم تحريم اين شورا از طرف تمام
گروهها و تنظيمها، استاد سياف تنها کسي بود که به عنون
يک رهبر، در آن شرکت نمود و نسبت به ادامه کار آقاي رباني
را به دست آورد. و با تصرف کابل به دست طالبان و سقوط دولت
آقاي رباني، استاد سياف به شمال کشور رفت. وي هم اکنون در
صف مخالفان طالبان قرار دارد، معاون آقاي رباني و عضو
شوراي رهبري ائتلاف شمال ميباشد و در مناطقي چون
«چاريکار»، «گلبهار» و «تخار» به سازماندهي نيروهاي خود
مشغول است. اگر چه نيروي چندان قابل ملاحظهاي ندارد. وي
به زبانهاي اردو عربي مهارت دارد و تا کنون دو کتاب از وي
به چاپ رسيده است. که کتاب «د عبرت درس» به زبان پشتو و
«هشدار» به زبان فارسي است.
مزاري، عبدالعلي
براي شهيد مزاري زندگينامه هاي متعددي از سوي اعضاي حزب
و ارادتمندان وي نوشته شده است که در اغلب موارد به خاطر
ارادت بيش از حد نويسندگان، بيشتر رنگ و بوي مدحنامه
سياسي و رثائي گرفته است، تا زندگينامه واقعي؛ از اين روي
متاسفانه اعتماد کردن به آنها کمي مشکل است و از طرفي در
جو ستايشگرانه و يا خصومتآميز گروهي و دستهاي
افغانستان، اعتماد کردن به منابع شفاهي و غير مکتوب هم،
مستلزم لغزش خواهد بود ؛ اما يکي از واقعبينانهترين
زندگينامهها براي آن مرحوم در يک متن مهم ادبي
(دانشنامه ادب فارسي جلد سوم) بوسيله جمعي از نويسندگان
ايراني با همکاري عدهاي از علاقمندان به آن مرحوم
نگاشته و در سال 1378 نشر شده است که ما به خاطر حفظ
بيطرفي عين آن زندگينامه را با اندکي تلخيص در اين جا
نقل ميکنيم: «مزاري، عبدالعلي فرزند حاجي خداداد، 1326-22
اسفند 1373ش، سياستمدار افغانستاني. در روستاي نانوايي
چهار کنت از توابع ولايت بلخ، در خانوادهاي که به کشاورزي
و دامپروري روزگار ميگذراندند، به دنيا آمد. پدرش حاجي
خداداد از ريشسفيدان و بزرگان منطقه به شمار ميآمد ...
عبدالعلي مزاري تحصيلاتش را در روستاي خود نانوايي آغاز
کرد. دوره سربازي (1348- 1350ش) را در خواست و گرديز
گذراند و پس از بازگشت به ولايت زادگاهش بلخ، در مدرسه شيخ
سلطان مزار شريف تحصيلاتش را ادامه داد. در اوايل بهار
1351ش، براي تحصيلات حوزوي عاليتر، افغانستان را ترک گفت
و پس از زيارت عتبات عراق در نجف و کربلا، به ايران رفت و
تا 1355ش در حوزه علميه قم بيوقفه درس خواند. در 1355ش
براي گذراندن حج، رهسپار مکه شد، ولي چون در سوريه موفق به
دريافت روا ديد عربستان نگرديد، به عراق رفت و پس از مدت
کوتاهي اقامت در آنجا، راه بازگشت به ايران را پيش گرفت.
در مرز ايران و عراق، به علت داشتن کتابهاي ممنوع، دستگير
و زنداني شد. چهار ماه را در يکي از زندانهاي ايران
گذراند و در اين مدت با مبارزاني همچون محمد علي رجائي
آشنايي نزديک به هم رسانيد. پس از آزادي، از ايران بيرونش
کردند و به افغانستان فرستادند. مدتي در کابل به سر برد و
سپس به مزار شريف رفت و در آنجا به تبليغات و کارهاي ديني
وفرهنگي پرداخت. با کودتاي کمونيستها در ارديبهشت 1357ش
تحت پيگرد قانوني قرار گرفت و ناگزير به ترک افغانستان شد،
و به عراق رفت و مدتي در نجف ماند. سپس به سوريه و از آنجا
به پاکستان رفت و از پاکستان به افغانستان بازگشت و وارد
کابل شد. اما به علت وجود جو اختناقآميز شديد کشور و
دستگيري بسياري از روحانيون، دوباره به پاکستان و از آنجا
به ايران رفت و از آن پس، در پي شدت گرفتن جنبش مردم بر ضد
کمونيستها و شورويها، گاه در داخل افغانستان و زماني در
بيرون از کشور به سر ميبرد و سرگرم سازماندهي مبارزات
مردم بود. در فروردين 1358ش، با همفکرانش تشکيلاتي به نام
سازمان نصر افغانستان براي سازمان و هدايت مبارزات مردم،
به ويژه در هزارهاي شيعه به راه انداخت ... سازمان نصر که
از انديشههاي امام خميني پيروي مي کرد و با رهبران جمهوري
اسلامي ايران روابط نزديکي داشت، داراي رهبري شورايي، از
کساني مانند عبدالعلي مزاري، محمد کريم خليلي، مير حسين
صادقي، عزيزالله شفق، يوسف واعظي، محمد ناطقي و ديگران بود
... مزاري در 1358ش به افغانستان بازگشت و در جبهه چهارکنت
به سازماندهي نبرد با سپاهيان دولتي پرداخت. در همان سال،
به منظور تامين امکانات و تسليحات بيشتر و ايجاد هماهنگي و
ارتباط با عناصر و نيروهاي ديگر، بار ديگر به ايران سفر
کرد و در اواخر 1359ش به افغانستان بازگشت و در تنگي
شاديان مستقر گرديد. وي در اوايل زمستان 1360ش، بار ديگر
به ايران رفت و تا 1365ش در آنجا به فعاليت ادامه داد. در
اوايل اين سال به افغانستان بازگشت و گذشته از رهبري
فعاليتهاي سازمان نصر، به تلاشهاي فراواني براي نزديکي و
اتحاد گروههاي شيعي دست زد. در اين زمان، رفته رفته مزاري
توانست خود را برجستهترين رهبر سازمان نصر بنماياند، از
اين رو، هنگامي که بيشتر سازمانهاي شيعي ... تن به وحدت
دادند و در حزب وحدت اسلامي گرد آمدند (1368ش). در مجمع
سراسري اين حزب در باميان (1370ش) مزاري به مقام دبير کل
آن حزب برگزيده شد. با رهبري مزاري، حزب وحدت به
قدرتمندترين حزب هزارهها يا دقيقتر، شيعيان افغانستان و
به يکي از نيرومندترين احزاب مسلح افغانستان مبدل گرديد،
که در هر گونه مذاکره و معامله قدرت ممکن نبود به آساني آن
را ناديده بگيرند؛ و باميان، جايگاه ستاد مرکزي حزب و مقر
مزاري، مرکز تصميمگيريهاي مهم سياسي و مجاهدان (ارديبهشت
1371ش)، برخي از مواضع و مناطق راهبردي کابل به دست
نيروهاي حزب وحدت افتاد و مزاري نيز از باميان به کابل رفت
و در آن شهر مستقر گرديد ... از سقوط حکومت نجيب الله ديري
نگذشت که کابل در کام جنگهاي خانمان برانداز خانگي ميان
احزاب مجاهدان فرو رفت. در اين اثناء، حزب وحدت اسلامي که
در آغاز با احمد شاه مسعود و رباني دست اتحاد داده بود، به
زودي از آن دو نااميد گشت و به حکمتيار پيوست و مناطق
شيعهنشين کابل زير حملات نيروهاي رباني ـ مسعود و متحدشان
حزب پشتون ـ وهابي اتحاد اسلامي سياف قرار گرفت. از
بدترين نوع اين حملات، ميتوان به يورش به محله ـ افشار از
مناطق متصرفي حزب وحدت در کابل ـ و کشتار مردم اين محله در
دلو (بهمن) 1371ش از سوي نيروهاي شوراي نظار مسعود و اتحاد
اسلامي سياف ياد کرد. در اين درگيريهاي فرساينده و کشنده
تاجيکان و هزارهها در کابل ـ که به تحليل قدرت هر دو سو و
در نهايت به قدرتيابي مجدد برتريخواهان پشتون انجاميد ـ
البته خودخواهي و انحصار طلبي مذهبي ـ قومي رباني و مسعود
را سهم بزرگي داشته است. ولي نقش حزب وحدت را به رهبري
مزاري نبايد ناديده گرفت، چرا که در رويارويي با دولت
رباني، به همکاري با دشمن اصلي و مسب واقعي ستم ديدگي و
کشتار هزارهها در افغانستان (يعني برتري خواهان پشتون، که
البته حساب آن ها را بايد از اکثريت پشتوانان جدا کرد) روي
آورد. بيگمان خواست هزارهها بري رفع تبعيضات ديني و
قومي و شرکت در حاکميت دولتي به نسبت سهمشان در جمعيت
افغانستان که خود آن را حدود بيست و پنج درصد برآورد
کردهاند، خواستي به حق بوده است. اما بايد در نظر داشت که
برتريخواهان پشتون در 250 سال اخير، کمابيش همه مناصب و
امتيازات بلندپايه کشوري و لشکري را در افغانستان در دست
داشته و براي ديگر اقوام کشور، به ويژه هزارهها کمترين
حقي قائل نبودهاند و از اين رو، برآمدن نمايندگان اقوام
ديگر را به راس قدرت به هيچ گونه نميتوانستند برتابند و
از همان آغاز روي کار آمدن دولت رباني، پيوسته در پي
انداختن آن بودهاند. دولت رباني، به رغم همه کاستيها و
تنگنظريهايش، بسيار بهتر از دولت مورد نظر برتريخواهان
پشتون بوده است و براي بقا، چارهاي جز همدستي با
نمايندگان هزارهها و ازبکان و پشتونان ميانهرو نداشت.
حزب وحدت بود که با کنار گذاشتن اهداف بنيادي خود، دسته کم
براي مدتي، همانند ديگر حزب شيعي، يعني حرکت اسلامي آيت
الله محسني، با کنار گذاشتن موقت برخي خواستهها، راه
اتحاد با دولت رباني را پيش ميگرفت. شايد از همين رو بود
که برخي از ناراضيان از سياست مزاري، به رهبري حجه الاسلام
اکبري از حزب وحدت انشعاب کردند و به دولت رباني پيوستند.
به هر حال، در سراسر دوره دولت رباني، نيروهاي مسعود ـ
رباني به شکلهاي گوناگون پيوسته با حزب وحدت درگير بودند.
حتي هنگامي که طالبان ـ اين گروه برخاسته بسيار تاريک
انديش و واپسگرا که اينک جاي حزب اسلامي حکمتيار را به
عنوان مهمترين گروه برتريخواه پشتون گرفته بود به
دروازههاي کابل رسيد (1373ش)، مسعود و مزاري به جاي اين
که در برابر خطر قريب الوقوع طالبان دست به هم دهند،
کوشيدند تا طالبان را بر ضد ديگري به کار گيرند و با اين
گروه به مذاکره و زد و بند پرداختند. در پي يورش همه
جانبه نيروهاي مسعود به مواضع حزب وحدت غرب کابل، مزاري به
طالبان روي آورد و وارد معامله سرنوشتساز با آنان شد و
بنابر اين موافقتنامهاي که ميان طالبان و حزب وحدت به
امضاء رسيد، قرار شد که حزب وحدت سلاحهاي سنگين خود را به
طالبان واگذارد و آنها به صوت نيروي حائل، در مواضع حزب
وحدت در غرب کابل مستقر شوند. با اين وجود، طالبان به
موافقتنامه خود پشت پا زدند و در پي خلع سلاح و تصرف
مناطق تصرفي حزب وحدت برآمدند و چون مزاري برا يگفتگو با
آنان، خوشبينانه يا از روي ناچاري، به چاريکار (چهار
آسياب) رفت، خائنانه وي را دستگير و زنداني کردند و پس از
آن او را کشتند. در واقع، محاسبات غلط مزاري به بهاي جانيش
تمام شد. پيکر مزاري را هوادارانش پس از تحويل گرفتن از
طالبان، به مزار شريف بردند و در آنجا به خاک سپردند مزاري
رهبر و فرمانده برجسته و سياستمداري ميان مايه بود و از
جهت سطح علمي و حوزوي نيز، شايد به علت درگيري دراز مدتش
در مبارزه جنگ که فرصتي براي مطالعه برايش نميگذاشت، از
اندازههاي متوسط فراتر نميرفت. وي پساز مرگ، در ميان
هزاره ها به چهرهاي افسانهاي مبدل گرديد؛ چهرهاي
معصومگون و خطاناپذير که تا دم مرگ در ميان مرد خود به سر
برد و از آرمان آنها براي احياي هويت فرهنگي و سياسي خود
و رسيدن به برابري حقوق با ديگر اقوام کشور دفاع کرد...»
نجيب الله
نجيب الله فرزند اختر محمد، از قبيله احمد زي از تيره
غلزايي پشتون، در سال 1326 در پکتيا متولد شده است. پدر وي
کارمند اداره تجارت افغانستان در پيشاور بود. وي در سال
1343هش، از ليسه (دبيرستان) حبيبيه فارغ گرديد و در سال
1354 از دانشکده طب دانشگاه کابل، فارغ التحصيل گرديد.
نجيب در سال 1344 به عضويت جناح پرچم ح.د.خ.ا درآمد و به
فعاليت شديد و تند حزبي و دانشجويي آغاز کرد. ولي در جريان
اين فعاليتها دو بار دستگير شد، اما با اعمال نفوذ پدرش
از زندان آزاد گرديد. در درگيريهاي فيزيکي ميان گروههاي
رقيب (چون خلق، پرچم، شعله جاويد، جوانان مسلمان و ...) وي
نقش بسيار فعال و برجسته داشت و از همين زمان به بزن
بهادري شهرت يافت. در سال 1356 به عضويت کميته مرکزي
ح.د.خ.ا درآمد و پس از پيروزي کودتاي 7 ثور 1357 وي به
عنوان عضو شوراي انقلابي و در برج سرطان همان سال به عنوان
سفير افغانستان در تهران تعين گرديد. در ماه ميزان همان
سال به هنگام تصفيه پرچميها از سوي جناح خلق از سوي
ترهکي ـ امين به کابل برنگشته در خارج ماند و در 6 جدي
1358 هش همراه ببرک کارمل و سپاهيان شوروي به کابل آمد و
از آن زمان به سمت رئيس سازمان اطلاعات و امنيت (خاد)
تعيين گرديد و تا برج ثور 1365 اين وظيفه را با موفقيت
انجام داد. وي که در طي اين مدت توجه روسها را به خود جلب
کرده و عدهي زيادي از اعضاي حزب و نيروهاي امنيتي و مسلح
را با خود همراه ساخته بود، در تاريخ مزبور به عنوان منشي
عمومي، (دبير کل ح.د.خ.ا) انتخاب گرديد، و در ماه ميزان
همان سال به عنوان رئيس شوراي انقلابي و در ماه قوس 1366
پس از تشکيل لويه جرگه به عنوان رئيس جمهور افغانستان
تعيين گرديد. پس از تغيير نام، تشکيلات و اساسنامه حزب
دموکراتيک خلق، در ماه سرطان 1369 به عنوان رئيس «حزب وطن»
انتخاب گرديد و سرانجام تحت فشار مجاهدين و تسريع فروپاشي
پايههاي لرزان رژيم او در اواخر حمل 1371 از رياست جمهوري
استعفا داده و هنگامي که ميخواست از فرودگاه کابل به جانب
هند به قصد ملحق شدن به خانوادهاش پرواز کند، نيروهاي
مسلح مانع پرواز او گرديده، ناگزير به دفتر نمايندگي
سازمان ملل پناه برد و سالها در آن جا به عنوان پناهنده
زندگي ميکرد تا اين که در شب 5 ميزان 1375 که طالبان به
کابل وارد شدند، او را از دفتر سازمان ملل بيرون آورده شب
هنگام همراه برادرش بدار آويخته و بدين ترتيب به زندگي پر
ماجرايش پايان بخشيدند.
قانونی ، محمد یونس
زندگي شخصي:
محمد يونس قانوني فرزند محمد يوسف در سال 1336 هـ ش مطابق
1958 ميلادي در ولسوالي حصه سوم ولايت پنجشير ديده به جهان
گشوده است، ايشان در سال 1343 هـ ش مطابق به 1965 ميلادي
در شهر کابل شامل مکتب ابتدايه گرديد و در سال 1355 هـ ش
مطابق 1977 ميلادي دوره ليسه را در مدر سه ابوحنيفه به
اتمام رسانيد. و متعاقبا شامل پوهنحي شرعيات پوهنتون کابل
گرديد. دوران جهاد: آغاز فعاليت هاي وي در عرصه سياسي ،
فرهنگي و جهادي از زماني آغاز مي شود که پس از فراغت از
پوهنحي شرعيات پوهنتون کابل، در سال 1359 به جبهه پنجشير
پيوست.و در آن جا براي اولين بار به فرماندهي قهرمان ملي
کشور شهيد احمد شاه مسعود، به عنوان منشي عمومي کميته دعوت
و جهاد، منصوب گرديد. وي با درک شرايط و مصلحت جبهات، به
ايجاد مرکز آموزشي دعوت به جهاد همت گمارد که خود نيز
تربيه مربيان اين مرکز را به عهده داشت. ايجاد اين مرکز و
مديريت قوي آن از سوي محمد يونس قانوني، در تقويت جبهات
نقش اساسي و سازنده داشت. در سال 1360، از جناب احمد شاه
مسعود به حيث نماينده جبهات انتخاب و عازم پيشاور پاکستان
گرديد و براي شش سال مسئوليت امور فرهنگي را به عهده داشت.
محمد يونس قانوني درطي شش سال توانست با انعکاس فعاليت هاي
جبهات خارج از کشور و نيز شناساندن جبهات تحت امر شهيد
مسعود توانايي و لياقت خويش را در انجام امور محوله به
اثبات رساند و با پينش واقعي و درايت سياسي، به عنوان
عنصري مفيد، مطرح گرديد. با تاسيس شوراي نظار، وي به مدت 3
سال وظيفه معاونت کميته فرهنگي را اجرا مي کرد که از جمله
خدمات ارزنده اين دوره مي توان به تاسيس نشريه پيام شورا،
انتشار کست هاي ارمغان سنگر، ايجاد اداره سمعي و بصري براي
تهيه و پخش کست هاي ويدويي از صحنه هاي درخشان جهاد و
مبارزه ملت افغانستان، تاسيس راديو محلي و و مهم تر از همه
زمينه سازي و ايجاد شرايط مناسب روابط و حرکت فرهنگي
هماهنگ در بين ولايات، اشاره نمود که هر کدام از موارد ياد
شده قابل تامل، انديشه و درخور ستايش هستند. از آن پس با
تاسيس شوراي سراسري قوماندانان، محمد يونس قانوني به حيث
نماينده شهيد مسعود، رياست کميته سياسي اين شورا را به
عهده گرفت که در مدت تصدي اين وظيفه تلاش وي در جهت نزديکي
افکار و خط مشي هاي قوماندان براي همه دوست دارن وحد ت ملي
در کشور ارزشمند و قابل ستايش است. با آزادي کابل و پيروزي
مجاهدين، محمد يونس قانوني نيز همچون ساير مجاهدين، سربلند
و با افتخار وارد کابل گرديد و سه= روز بعد به عنوان رييس
عمومي سياسي اردو، در کنار دوست و همسنگرش احمد شاه مسعود
بزرگ، مشغول به خدمت گرديد. در اين مدت او توانست براي
ايجاد يک اردوي منظم و ساختار مناسب براي اردو، موفقيت هاي
چشمگيري را بدست آورد. پس از موافقت نامه ننگرهار که در آن
برکناري احمد شاه مسعود از بست وزارت دفاع، تصويب گرديد و
سردار بزرگ ما با يک دنيا گذشت و ايثار، اين موافقت نامه
را پذيرفت و از سمت خويش کناره گيري کرد، محمد يونس قانوني
به عنوان سرپرست وزارت دفاع از جناب رييس جمهور وقت تعيين
گرديد. وي در اين سمت که پيش از سه ماه طول نکشيد، با درک
مسئوليت سنگين خويش، کارهاي بسيار اساسي در جهت شکل گيري و
پايه گذاري وزارت دفاع نمود که مي توان ساختار اداري فعلي
وزارت دفاع را به نوعي حاصل زحمات بدريغ او دانست. وي با
وجود کار در وزارت دفاع از هر گونه فعاليت نظامي اجتناب
ورزيد و تنها در بعد سياسي و تشکيلاتي آن، به نحو احسن
اجراي وظيفه کرد. دوران مقا ومت: محمد يونس قانوني در اين
دوران به نمايند گي از جريان مقاومت، جهت گفتگو و مذاکرات
با جرياني موسوم به شاه سابق، دو =سفر رسمي به روم داشت.
هدف اصلي و نيت از اين سفرها، ايجاد يک تشکل حول محور وحدت
ملي بود. تا با ايجاد يک تشکل ملي، جامعه را از بحران
موجود رهايي بخشيده و در جهت ايجاد يک نظام سياسي در حرکت
نمود. مرد خستگي ناپذير و پرتلاش سرزمين ما در سال= 77 به
فرانکفورت آلمان سفر کرد که حاصل آن سفر، تشکيل شوراي
مصالحه و وحدت ملي بود. هدف از تشکيل آن ايجاد يک جبهه
سياسي در کنار مقاومت بود. در دوران مقاومت به فيصله شوراي
رهبري، مسئوليت کميته امور ولايات به محمد يونس قانوني
محول گرديد. علاوه برآن رهبري کليه کميته هاي موازي و غير
نظامي به جز سياست خارجي را عهده دار بود. از جمله فعاليت
هاي محسوس او در اين دوره مي توان به ايجاد آکادمي پوليس،
تاسيس پوهنتون البيروني و تاسيس انجمن شعرا و نويسندگان
اشاره کرد. در همين جريان مسئوليت اکثر مذاکرات مهم از
جمله مذاکرات عشق آباد و دوشنبه و جلسات شوراي مصا لحه و
وحدت ملي را بر عهده داشت. پس از حادثه 18 سنبله 1380: پس
از شهادت مسعود بزرگ در 18 سنبله 1380 که در واقع خونبهاي
او پيروزي مجاهدين و شکست طالبان بود، با سقو ط کابل، وي
در= راس يک کميسيون امنيتي داخل کابل گرديد محمد يونس
قانوني پس از ورود به کابل با مديريتي قوي، نفوذ عميق و
راهکارهاي خويش توانست جلو خيلي از حوادث ناگوار را بگيرد
و مانع از عقده گشايي هاي افراد، اشخاص و گروه ها گردد و
اين کار بسيار ارزشمندي بود که توانست فضاي مناسب و آرامي
را در کابل فراهم آورد. اجلاس بن: محمد يونس قانوني براي
شرکت در اين اجلاس در راس يک هيأت بلند پايه از جانب جبهه
متحد، راهي بن گرديد. اگر چه حدود اختيارات محول شده به
اين هيأت در تصميم گيري ها بسيار محدود بود ولي ابتکار و
درايت آقاي قانوني، سرانجام اين پروسه را به نتيجه رساند و
اداره موقت محصول اين توافق بود و براستي که اگر محمد يونس
قانوني صرف در حوزه اختيارات خويش عمل مي کرد و ابتکار
خويش را وارد صحنه نمي ساخت، ممکن بود باز هم در کابل
شرايط دوره قبلي حکومت مجاهدين به وجود آيد و هر يک از
گروه ها در انديشه کسب حقوق بيشتر و موقعيت برتر به جان
يکديگر بيافتند و نتيجه همان مي شد که نبايد مي شد.
خوشبختانه محمد يونس قانوني توانست جلو يک فاجعه عظيم بشري
را گرفته و نسيم صلح و امنيت، در اين کشور دوباره وزيدن
گرفت. به حق اوست که مي تواند افتخار قهرماني صلح و پيام
آور دوست را از آن خود کند. اداره موقت: وي با شکل گرفتن
اداره موقت به حيث وزير امو=ر داخله، خدمات ارزنده و نويد
بخشي را انجام داد که بر هيچکس اين فعاليت ها فعاليت هاي
چشمگير پوشيده نيست. او توانست در سخت ترين شرايط پوليس
ملي را تشکيل دهد و به حفظ امنيت در کابل، ايجاد نظم عامه
و حاکميت قانوني در وزارت خويش مبادرت ورزد و افتخار بزرگ
او اين است که به اعتراف رئيس نيروهاي حافظ صلح آيساف،
امنيت کابل در اين دوره ازامنيت واشنگتن هم بهتر بود و اين
کار ساده اي نيست. لويه جرگه اضطراري: درلويه جرگه اضطراري
باز هم محمد يونس قانوني بود که براي حفظ حکومت و نظام و
براي موفقيت آن از وزارت داخله کناره گيري کرد تا به قول
خودش، فرايند صلح و تحقق توافقنامه بن که حکم فرزند او را
دارد پيدا کند و همين حرکت ايثارگرانه او بود که محد يونس
قانوني را محبوب قلب ها ساخت. اداره انتقالي اسلامي
افغانستان: در کابينه جديد به پيشنهاد رئيس دولت و اصرار
مردم که مي خواستند فرزند محبوب سرزمين خويش را در کنار
خود داشته باشند، به حيث= وزير معارف د ر خدمت فرزندان اين
مرز و بوم قرار گرفت تا بار ديگر با شکوه انديشه هاي روشن
و ابتکارهاي سازنده خويش معارف افغانستان که به طرز
اسفناکي بي سروسامان بود، تا حدودي سازمان ببخشد و روح
تازه اي در کالبد تکيده ي او بدمد. محمد يونس قانوني در
نخستين روزهاي فعاليت خويش درمعارف با طرح کمپاين حمايت از
معارف و ارايه استراتيژي بازسازي معارف، به عنوان مديري
دلسوز، آگاه و مبتکر درخشيد و همه افغانستان يک پارچه
حمايت خويش را از او اعلام کرد. در واقع او مبناي معارف
نوين معارف افغانستان را گذاشت. خصوصيات: او مديري است که
با روياروي سياست و تفکر در زند گي و انديشه خويش، اسوه
نويد بخشي براي نسل جوان ماست. بي ترديد او يکي از
بزرگترين و اصيل ترين مرداني است که مي تواند در سرنوشت
جامعه ما، نقش بسزا و درخور ستايش ايفا کند. او در اوج
کمال و پختگي انديشه اش، مردم را دوست دارد و نسبت به
سرنوشت آنها دلسوز و فداکار است. همين امر است که او را در
بطن جامعه جاي داده و انديشه هاي او پادشاه اقليم تفکر نسل
جوان ماست. او معتقد است که تنها خود آگاهي مردم است که
ميتواند آن ها را قادر سازد تا بر سرنوشت خويش حاکم شوند.
محمد يونس قانوني موقعيت ها و مصلحت ها را خوب مي شناسد و
در عين حال هستي خود، آبرو و اعتبار خود را براي کشور و
مردم خود ميخواهد، نه کشور را براي خود و اعتبار خود و اين
است راز بزرگ جاودانگي انسانها!
تذکر: زندگی نامه آقای قانونی از
سایت انتخاباتی وی گرفته شده است
|